با سلامی دوباره خدمت همه ی دوستان و آشنایان
امروز می خوام درباره ی اولین داستانی که نوشتم حرف بزنم البته با اجازه:
درخت خشک
در جنگلی بزرگ درختان سرسبزی زندگی می کردند . در میان این درختان درختی بودبی برگ و بی گل و میوه یا بهتر بگویم خشک خشک جوری که آدم احساس میکرد با کوچک ترین نسیمی شترق!می شکند ولی این درخت کوچک ما این باد ها و طوفان ها را تحمل می کند .
یک پیرمردی که خانه اش در این باغ بود و صاحب این باغ بود از آن مراقبت می کرد و به آن ها آب می داد.درخت های دیگر این درخت خشک را مسخره می کردند . پیرمرد با خودش می گفت که چرا باید به این درخت خشک که دو روز دیگر می شکند آب بدهم و از طرف دیگر دلش برای او می سوخت که آن را قطع کند روزی نوه های آن پیرمرد در جنگل بازی می کردند که متوجه این درخت خشک شدند یکی از آنها گفت:هی بچه ها اونجا رو.بقیه گفتند:خودمون دیدیم.و همه دویدند طرف درخت آن ها خیلی از دیدن درخت خشک ناراحت شدند یکی از آن ها گفت :فکری به سرم زد. بعد فکرش را با بچه های دیگر در میان گذاشت .پس از چند لحظه بچه ها به همراه چند میوه و چند قرقره ی نخ به طرف درخت می دویدند آن ها را زیر درخت گذاشتند و به طرف گل هایی که در باغ بود دویدند و آن ها را چیدند سپس سراغ برگ درختان دیگر رفتند درختان دیگر از این حرکت بچه ها تعجب کردند چند تا از بچه ها از درخت خشک بالا رفتند بقیه ها میوه ها و برگ ها وگل ها را به نخ گره می زدند و به آن ها می دادند تا آن ها را به درخت وصل کنند .
وقتی کارشان تمام شد از درخت پایین آمدند درخت چنان زیبا شده بود که خود بچه ها هم از کارشان تعجب می کردند ولی درخت خوشحال بود با این که می دانست که خوشحالیش بیشتر از دو روز طول نمی کشد ولی باز هم خوشحال بود.
فردای آن روز که بچه ها برای بازی دوباره به باغ می آیند و به سراغ درخت می روند تا دوباره دور آن بازی کنندولی...............
دیدند که نخ ها ناپدید شدند و جای آن شاخه ها و ساقه های زیبایی به وجود آمده است بچه ها تعجب کردند رفتند جلو.آن ها باور کردند که درخت دوباره سبز شده است .آن ها دور درخت بازی کردند آن ها و درخت خوشحال بودند. پس از آن روز پیرمرد هم به این درخت آب می داد چون او هم باور کرده بود که درخت دوباره سبز شده است .
خب اگر بعد از خوندن این متن بگین چرت و پرت من بهتون حق نمی دم مگه شما از یک بچه ی شیش ساله چه انتظاری دارید ؟
بله من یک بچه ی شیش ساله بودم که این داستان رو از شیکمم در آورد و وقتی به کلاس اول رفتم در تابستان سال هشتاد مامانم پی برد که من برای اولین بار یه داستان از شکمم در آوردم . تشویق!
خب حالا می خوام اولین شعری رو که گفتم براتون بنویسم این رو همون موقع در همون لحظه و در همون شب گفتمو نوشتم:
نگاه عاشقانه
من می گویم سخن
تو نگاه عاشقانه کردی به من
حیف که از من دور بودی
و ندیدم لبخند تو را
خب تا دفعه ی بعد خداحافظ
امروز می خوام درباره ی اولین داستانی که نوشتم حرف بزنم البته با اجازه:
درخت خشک
در جنگلی بزرگ درختان سرسبزی زندگی می کردند . در میان این درختان درختی بودبی برگ و بی گل و میوه یا بهتر بگویم خشک خشک جوری که آدم احساس میکرد با کوچک ترین نسیمی شترق!می شکند ولی این درخت کوچک ما این باد ها و طوفان ها را تحمل می کند .
یک پیرمردی که خانه اش در این باغ بود و صاحب این باغ بود از آن مراقبت می کرد و به آن ها آب می داد.درخت های دیگر این درخت خشک را مسخره می کردند . پیرمرد با خودش می گفت که چرا باید به این درخت خشک که دو روز دیگر می شکند آب بدهم و از طرف دیگر دلش برای او می سوخت که آن را قطع کند روزی نوه های آن پیرمرد در جنگل بازی می کردند که متوجه این درخت خشک شدند یکی از آنها گفت:هی بچه ها اونجا رو.بقیه گفتند:خودمون دیدیم.و همه دویدند طرف درخت آن ها خیلی از دیدن درخت خشک ناراحت شدند یکی از آن ها گفت :فکری به سرم زد. بعد فکرش را با بچه های دیگر در میان گذاشت .پس از چند لحظه بچه ها به همراه چند میوه و چند قرقره ی نخ به طرف درخت می دویدند آن ها را زیر درخت گذاشتند و به طرف گل هایی که در باغ بود دویدند و آن ها را چیدند سپس سراغ برگ درختان دیگر رفتند درختان دیگر از این حرکت بچه ها تعجب کردند چند تا از بچه ها از درخت خشک بالا رفتند بقیه ها میوه ها و برگ ها وگل ها را به نخ گره می زدند و به آن ها می دادند تا آن ها را به درخت وصل کنند .
وقتی کارشان تمام شد از درخت پایین آمدند درخت چنان زیبا شده بود که خود بچه ها هم از کارشان تعجب می کردند ولی درخت خوشحال بود با این که می دانست که خوشحالیش بیشتر از دو روز طول نمی کشد ولی باز هم خوشحال بود.
فردای آن روز که بچه ها برای بازی دوباره به باغ می آیند و به سراغ درخت می روند تا دوباره دور آن بازی کنندولی...............
دیدند که نخ ها ناپدید شدند و جای آن شاخه ها و ساقه های زیبایی به وجود آمده است بچه ها تعجب کردند رفتند جلو.آن ها باور کردند که درخت دوباره سبز شده است .آن ها دور درخت بازی کردند آن ها و درخت خوشحال بودند. پس از آن روز پیرمرد هم به این درخت آب می داد چون او هم باور کرده بود که درخت دوباره سبز شده است .
خب اگر بعد از خوندن این متن بگین چرت و پرت من بهتون حق نمی دم مگه شما از یک بچه ی شیش ساله چه انتظاری دارید ؟
بله من یک بچه ی شیش ساله بودم که این داستان رو از شیکمم در آورد و وقتی به کلاس اول رفتم در تابستان سال هشتاد مامانم پی برد که من برای اولین بار یه داستان از شکمم در آوردم . تشویق!
خب حالا می خوام اولین شعری رو که گفتم براتون بنویسم این رو همون موقع در همون لحظه و در همون شب گفتمو نوشتم:
نگاه عاشقانه
من می گویم سخن
تو نگاه عاشقانه کردی به من
حیف که از من دور بودی
و ندیدم لبخند تو را
خب تا دفعه ی بعد خداحافظ
4 comments:
ghorbonet beram ke az hamon 6 salegy inghadr bahosh body man hamishe be inja sar mizanam wa wasat comment mizaram waly nemirese
terme jonn kheyli sayte bahaly dorost kardy afarin be tooo
khosh halam ke resid
afarin say kon bazam dastan wa sher benewisy dokhtare khobyam bashy
Post a Comment