
در بستر خود آرامیده ام ودر افکار خود غوطه ورم. سکوت مطلق همه جا را فرا گرفته. حال بهترین وقت است تا اشک هایم را نثار بالشم کنم و بی صدا بگریم. نیمه شب است و همه خوابیده اند.هرگز نمی دانم چه طور خوابیده اند و شب به این مهمی را از یاد برده اند. لحظه ای خانه را تجسم می کنم وبا این فکر لبخندی بر روی لبان پر بغضم می نشیند. حس می کنم آن جا هستم. در خانه. کنار توده ی آتشی ایستاده ام و لبخند می زنم. گرمای مطبوع آتش را حس می کنم و مانند جسمی آن را در آغوش می فشارم. صدای ترقه همه جا را پر کرده و هیچ لحظه ی خالی از صدا وجود ندارد. دخترها و پسرها با چهره های بشاش و لبریز از شور و شوق در کوچه ها و خیابان ها راه می روند.همه در دست های خود بسته های ترقه دارند و گه گدار صدای ترقه همراه با جیغ چند نفر به گوش می رسد.کسی به من پیشنهاد می کند که از روی آتش بپرم.با شور و ولعی بچگانه پیشنهادش را می پذیرم.با پرش از اولین توده آتش لبخندی گرم بر لبانم می نشیند.با پرش دوم لبخندم تبدیل به قهقهه ای کودکانه می شود. با پرش سوم حس پرواز را در وجودم می پرورانم. پروازی بی دغدغه . مانند کبوتری سبکبال. با پرش چهارم...
از فکر وخیال خود بیرون می آیم و خود را در اتاقی سرد و منزوی می یابم . اشکها به چشمانم هجوم می آورند. با تمام شدت می گریم. آه خدایا! چرا صبح نمی شود!؟
نوشته:دنیا
4 comments:
دوستتم مثل خودت خوب مینویسه ها!
یه چند تا عکس جک و جونور هم بزاری اینجا بد نمیشه :D
matne ghashangi bod
bazam az in kara bokon
ghashang bood golam..!!!
vayyyyyy....termeh be dustet bego bazam az in kara bokone...kheyli ghashang bod.....ashkam dar omad....
Post a Comment