2007/07/03

اگه سوسکی

اگه سوسکی.....!

1- اگه سوسکی اینو بخون!

2- اگه همه سوسک صدات می کنن اینو بخون!

3- اگه یه روزی لقبت سوسک می شه و همه سوسک صدات می کنن اینو بخون!

4- اگه یه روزی سوسک صدات می کردن اینو بخون!

5- اگه از سوسک ها بدت میاد اینو بخون!

6- اگه سوسک ها رو دوست داری اینو بخون!

7- اگه سوسک ها باهات بدن اینو بخون!

8- اگه سوسک ها باهات با مهربونی رفتار می کنن اینو بخون!

9- اگه دوست داری سر گذشت یه سوسک رو بدونی اینو بخون!

این نوشته ها قرارپشت کتابی به نام( اگه سوسکی.....!)نوشته بشه.

مرگ لادن

"... فرار کنین..." همه ی سوسکهای شهر از فاضلابها اومده بودن بیرون ولی وسط خیابون هم از شدت بارون و آب در امان نبودن. قاسم که یکی از بهترین و شجاع ترین و سگ جون ترین سوسکهای شهر بود داشت دنبال معشوقه اش می گشت. قاسم تا حالا 8بار زیر پای یه نفر رفته و 202 بار مردم به ضرب کشت با دمپایی زدن توی سرش. به همین خاطر بود که دخترهای زیادی دنبالش بودن. معشوقه اش که اسمش لادن بود گم شده بود. از وقتی از سوراخ فاضلاب دوتایی باهم اومده بودن بیرون دیگه اونو ندیده بود. قاسم فکر می کرد من و لادن تو قسمت دیسکو فاضلاب باهم بودیم چرا لادن یه هو غیبش زد؟ چند تا از دخترها به اسم های روژان و روژین و ژاله که با هم خواهر بودن (روژان و روژین دوقلو و ژاله خواهر کوچیکه) اومدن طرف قاسم با جیغ و ویغ گفتن: "وای قاسم! سوسک محبوب من!" بعدش به طرف اون اومدن و گفتن لادن دوباره افتاده توی آب فاضلاب وغرق شده قاسم باور نمی کرد. چند تا از دوستاش به نام های تقی و نقی و عباس که هرسه تاشون خواهر داشتن اومدن و گفتن لادن رو بی خیال شو، لادن مرده ولی اون باور نمی کرد تا یکی از صمیمی ترین دوستهاش که اسمش اکبر بود (البته خواهر هم نداشت) اومد و دست قاسم رو گرفت و بردش تو فاضلاب. شدت بارون کمتر شده بود. آب فاضلاب هم کم کم داشت خالی می شد. قاسم داد زد: ن.ن..ن..ن..ه..ه..ه..ه. لادن نه نه.

بارون شدتش زیاد شده بود جوری که بعضی از آدم ها دچار مشکل شده بودن. جوری که حتی از دست بارون آسایش نداشتن. وانتها می یومدن و مردم رو به شهرهای دیگه می بردن. جسد لادن رو به مورچه ها سپردن تا لادن در تمام زندگیش یه بار مفید واقع بشه. اکبر به قاسم پیشنهاد کرد که به تهران برود. او می پفت آنجا بزرگ و زیباست. اما اون دوست داشت بع شمال بره. اکبر هر چقد به او می گفت آنجا خیلی باران می بارد او گوش نمی کرد و می گفت من به شهر رشت می روم. ولی بالاخره راضی شد که به تهران برود. سوار وانتی شد. وانت به حرکت در آمد. مقدار زمانی گذشت. قاسم خسته و گرسنه بود. بوی شیرینی حس می کرد. به طرف بو رفت و متوجه شد که از داخل کیف یک خانوم است که در کیفش باز است. به داخل کیف رفت در آنجا مقداری غذا خورد که ناگهان صاحب کیف در کیف را باز کرد و جیغ کشید. قاسم از کیف بیرون آمد و رفت لای موهای مردی که در موهای او یک فیل به راحتی جا می شد. آن هم مو از چه نوعی! از نوع وزوزیش. در آنجا قاسم تخت خوابید ناگهان سر و صداهایی عجیب و تکانهای شدیدی قاسم را از خواب بیدار کرد. او ناگهان از لای موهای مرد به بیرون پرتاب شد(چگونه اش را نمی دانم) و فهمید که وانت را اشتباهی سوار شده است. این وانت برای شهر رشت بوده و برخی دیگر از مسافران نیز اشتباه قاسم را کرده بودند. قاسم از طرفی از ته دل خوشحال بود ولی از طرفی دیگر می ترسید دوستی بین خودش و اکبر به هم بخورد. در فکر بود و داشت از وانت دور می شد که ناگهان صدای جیغ یک دختر آمد. او کله اش را بالا آورد و دید یک خانواده ی خوشبخت از سوسکها در برابرش ایستاده اند. دو دختر و یک مادر و یک پسرو یک پدر. قاسم که داشت تک تک اعضای خانواده را از نظر می گذراند دید که پسر اخم کرده و برای خواهرش چشم غره می رود و خواهر ابخند گله گشادی را تحویل قاسم می دهد. مادر لبخند ملایمی داشت و دختر دیگر مانند مادر لبخند ملایمی بر لب نهاده بود ولی خیلی باوقار و متین. پدر نیز مانند دخترش لبخند گله گشادی داشت ولی کمی آبرومندتر. در همان لحظه پدر خانواده جلو آمد و گفت به شهر ما خوش آمدید شما همان سوسک قاسم معروف بین سوسکها نیستید؟ قاسم خیلی متعجب به نشانه ی بله سرش را تکان داد و گفت ممنونم، بله من همان سوسک معروف هستم. پدر گفت من هم یکی از ثروتمندترین و مشهورترین سوسکهای رشت هستم. اسم من کامبیز است این هم پسرم کاوه دخترم شیدا دختر دیگرم نیوشا و همسر گرامیم نوشین است می توانم شما را به خانه ی خودم دعوت کنم. ما خوشحال می شویم شما را در کنار خانواده خود ببینیم.... و این گونه قاسم با آنها همراه شد.

خب بقیش بمونه برای بعد....