نه... نه...نه...!
وای وای وای !
سال سوم هم تموم شد .
کی باورش می شه ته تغاری خاندان توحیدی که از همه ی همه کوچیکتر بود الان یه پا بچه دبیرستانی باشه !
وای وای نمی خوام دوست ندارم بچه بودن خیلی بهتر از عالم بزرگیه !
واقعا زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که من تو حیاط خونه مون می دویدم و جیغ می کشیدم و دوستام رو دنبال می کردم .
الان که به اون زمان فکر می کنم که بچه بودم و چقدر در حسرت روزی بودم که بزرگ بشم و برم دبیرستان به خودم میخندم و می گم : خدایا چقدر احمق بودم ! آدم هر چی آرزوی بد داره بر آورده می کنی ! آخه واسه چی؟؟؟ الانه که به خودم می گم : خاک تو سرت ! خل ! از همون بچه گی همون احمقی بودم که الان هستم !
ولی بی خی بابا!
همینه که هست می خوام بخوام نمی خوام هم باید بخوام !
ولی عالم بزرگی هم یه خوبی هایی واسه ی خودش داره !
الان که به این فکر می کنم که باید برم دبیرستان از یه طرف خوش حال می شم از یه طرف ناراحت !
خوش حال برای این که توی دبیرستان آدم های پایه برای خل بازی بیشتر پیدا می شه تا توی راهنمایی و ناراحت برای این که ... :
درس و از این حرفا ... !
خب دیگه چی کار میشه کرد چیزی تو دنیا وجود داره اسمش هست : اجبار برای درس خوندن البته توی جامعه و توی خانواده یا بهتر بگم برای آدم بزرگا اسمش هست امکانات برای درس خوندن ! (یعنی وقتی برای درس خوندن امکانات داری و تواناییش رو داری باید بشینی بخونی !)
ما و خود بزرگ تر ها همیشه غر می زنیم که چرا گروه مخالف فرق بین اجبار و امکانات رو متوجه نمی شن !
البته بعضی از هم سن و سال های من هم هستن که مثل آدم بزرگا فکر می کنن !
یکیشون یکی از دوستای جدید خودم که تو سایت www.darrenshanfans.ir باهاش اشنا شدم 2 سال فقط 2 سال از من بزرگتره ها ولی اگه از نظر تحصیلی حساب کنیم 4 سال بزرگتره یعنی امسال کنکوریه ! باورتون می شه ؟؟؟!!! خب این یعنی دیدش به درس مثل آدم بزرگ هاست دیگه !
ولی خب زیاد حرف زدم خلاصه کنم که :
از این به بعد ترمه که ته تغاری خاندان توحیدی بود و از همه کوچیکتر بود و با همه فرق داشت حالا باید بشه :
یکی مثل بقیه ی اعضا ی خانواده !!!
(هر چقدر هم تغییر کنم همون ته تغاری باقی می مونم !)
No comments:
Post a Comment