2008/07/06

...خیلی دلم گرفته از

خیلی دلم گرفته از خیلیا !

از خیلی داستان ها ! از خیلی شخصیت های کتابایی که می خونم ! از خیلی شخصیت های کارتونی ! از گارفیلد گرفته تا اون خره توی شرک ! از داستان های پر رمز و راز لمونی اسنیکت تا داستان های ساده و لطیف هانس کریستن اندرسون ! از خیلی دوستای جدیدم ! از دختراش گرفته تا پسراش ! از نسیم و مهشید که الان با هم قهرن گرفته تا اون علی و فاطمه که توی سایت ناظر شدن و صداشو در نیاوردن ! از خیلی دوستای قدیمیم ! از آذین که دوست صمیمیم هست گرفته تا اون همکلاسیام که تنها چیزی که بینمون رد و بدل می شد یه سلام خشک و خالی بود !

آره !!!

یه سلام خیلی خشک و خالی ! اما الان که فقط 16 روز از تعطیلات گذشته دلم واسه ی همون سلام خشک و خالی هر روزه که توی راهروی مدرسه گفته می شد تنگ شده ! همون سلام خشک و خالی ای که با لبخندی زورکی و خشک تر از اون کلام بر لبانمون جاری می شد ! از نظرم خشک و خالی بود ظاهرش هم کمیتی از خشک و خالی نداشت اما پر از معنا بود معنایی مثل این که دارم بهش می گم :

من تورو می شناسم و هر وقت تو خیابون ببینمت محکم در آغوشم نگهت می دارم و در گوشت زمزمه می کنم :

دوستت دارم و تو همیشه در قلب منی و تو و بقیه ی دوستام آخرین چیزی هستین که فراموش می کنم !

الان دوست دارم بشینم و تا آخر تابستون گریه کنم ولی چشمام خشکه حتی بغض هم گلوم رو نگرفته ! راحت نشستم اینجا و این چرت و پرت ها رو تایپ می کنم !

گفتم تا آخر تابستون ! آخه دوست ندارم با چهره ی بر افروخته از شدت گریه و دماغی که 2 ثانیه یه بار می کشمش بالا ( آخه عادت ندارم از مردم در خواست دستمال کاغذی بکنم خودمم هیچ وقت دستمال ندارم ) با خانوم صالحی روبه رو بشم !

اون اولین مدیر مدرسه ای بود که صاف تو چشمای من نگاه کرد و گفت : ازت خوشم میاد !

هفته ی پیش با مامانم برای ثبت نام رفته بودیم «اندیشه های شریف»توی دفتر ، خانوم صالحی یه نگاه به سر تا پای من انداخت و رو کرد به مامانم و گفت : خانوم توحیدی من دانش آموزام رو با یک نگاه می شناسم از دخترتون خوشم میاد ! آرومه ! مثل خواهرش نیست !

خیلی سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم نشد که نشد ! آخه من و تینا هر دوتامون شیطونیم خیلی حرف می زنیم و خیلی می خندیم اما از لحاظ قیافه کوچکترین شباهتی به هم دیگه نداریم !

خانوم صالحی هی گفت هی گفت !

آخر من به حرف اومدم و گفتم : من آدم شیطونی هستم رو من حساب نکنین !

خانم صالحی فقط خندید ! مامان من هم برای این که حرف من رو به قول رشتیا چاکون واکون کرده باشه ( یعنی درستش کرده باشه که طرف دچار سو تفاهم نشه ) گفت : شیطون هست ولی خیلی مهربونه !

خانم صالحی حرف مامانم رو تأیید کرد و من بقیه ی مکالمه رو نشنیدم چون داشتم فکر می کردم که اگه خانم دلجو هم با دید خانم صالحی به من نگاه می کرد چقدر خوب می شد !!

خداییش چه بلا هایی بر سر این مدرسه ی بیچاره نیاوردیم ؟! قشنگ ترین خاطره رو دوست دارم براتون تعریف کنم این که من با دستای خودم دیوار مدرسه رو آوردم پایین جدی می گم فکر نکنین شوخی می کنم ! جدی دیوار مدرسه رو ریختم !!

زنگ ورزش بود ما هم مثل همیشه مثل الافا توی حیاط راه می رفتیم معلم ورزشمون هم نشسته بود یه سری از بچه های پاچه خوار کلاسمون هم دورو برش داشتن می گفتن می خندیدن ! من و سائنا داشتیم در مورد یه سری مسائل حرف می زدیم ! من یه تیکه چوب دستم بود و باهاش میزدم به زمین زیر پام و گل و درختای توی حیاط همین جور که داشتیم راه می رفتیم یه تیکه از دیوار باد کرده بود خیلی خوشگل شده بود گفتم : این چقد خوشگله! سائنا گفت : چیو می گی ؟؟؟ با چوب ضربه ای بسیار آروم به دیوار زدم و گفتم : این چقد خوشگ.....!

حرفم رو خوردم ! آخه دیوار با همون ضربه ی آروم من فرو ریخت ! من و سائنا مثل دیووونه ها میخندیدیم ! صحنه ی قشنگی بود ! جای تعجب و مسئله ی قشنگ تر از فرو ریختن دیوار اینجا بود که تا 2 روز بعد کسی متوجه دیوار نشد حتی همون روز هم همه فکر می کردن ما خل شدیم که می خندیم ! در این مواقع وقتی خانوم دلجو می فهمید ما رو سر صف جمع می کرد و می خواست که اون شخص خودش رو معرفی کنه و خدا رو شکر این مسائل هم پیش نیومد و به خیر گدشت !

خداییش هیچ کلاسی به اندازه ی کلاس ما توی مدرسه خرابکاری نکرد !

2 هفته مونده به عید آذین جان هم دسته گل های خود را آبیاری کردن و در کلاس رو از جا در آوردن اون موقع فقط 2 نفر نبودن که می خندیدن کل کلاس ولوشده بودیم رو میز و نیمکت ها!

خانوم دلجو هم با صدای خنده ی ما اومده بود تو کلاس و از افتادن در خبر نداشت ! آخه شانس هم که نداشتیم کلاسمون دقیقا بالای دفتر بود کوچکترین تق و توقی بلند می شد در رو باز می کردیم خانوم دلجو دم در وایستاده بود می پرسید : اینجا چه خبره؟

چیزی که بیشتر از همه من رو توی این خرابکاری ها خوش حال می کرد این بود که وقتی ازمون می پرسیدن : کی این کارو کرده؟؟؟ همه مون خفه خون می گرفتیم و نم پس نمی دادیم به قول معروف خیانت و نامردی تو کارمون نبود !

فکر کنم دلیلش این بود که اگه یکی رو لو می دادیم می فهمیدیم پای خودمون هم گیره!

روز آخر هم که در و دیوار پر بود از «گود بای» «ما گورمون رو گم کردیم» «داریم میریم» «ما رفتیم» و از این چرت و پرتا که به لطف سوتی ای که من دادم خانوم دلجو فهمید جریان چیه ؟

آخه قرار بود تو کلاسای دیگه پخش بشیم من کیفم رو دوشم بود داشتم می رفتم یه دفه دلجو جلوم سبز شد من که در این جور مواقع به تته پته میوفتم گفتم : س...س...سلام ...خانوم دلجو ... خوب هستین ...؟؟؟

قبل از این که جوابمو بده رامو کج کردم برگشتم تو کلاس خانوم دلجو فهمید یه خبرایی هست دنبالم اومد! من می دونستم بچه ها دارن رو در و دیوار می نویسن رفتم گفتم : دلجو دلجو اومد ! آی کره خر ! مگه با تو نیستم؟ می گم ننویس! دلجو !

تا برگشتم برم ببینم خانوم دلجو کجاست دیدم پشتم وایستاده اخم کرده یه دفه گفت : ترمه بیا برو سر کلاست! من هم دمم رو گذاشتم رو کولم دوییدم طبقه بالا !

از صحنه ی جرم در رفتم خداییش هم تقصیر من نبود من هیچ وقت رو دیوار هیچی نمی نویس عوضش اگه می دیدی روی یه میز « :دی » کشیده شده می فهمیدی من یه روزی اونجا نشسته بودم !

روز آخرین امتحانمون هم با غلط گیر روی میز « :(» کشیده بودم !

3 comments:

Anonymous said...

امیدوارم که دلت از من نگرفته باشه.
و اگه منو تو خیابون دیدی حتماً بغلم کنیا!!!!
دیدی من همش نظر میدم.

Anonymous said...

سلام چه وبلگ لوس و مسخره اي داري در ضمن خيلي عقدا اي هستي ۀ؟؟؟؟من اريانم خودمم بلوگاسپوت دارم بخاطر همين پيدات كردم چرا همش از خودت گفتي تازه ادم فاميليشو نمينويسه تو سايت باهوش

Anonymous said...

salam! benazare man bloge khoobi! kheili sadeghanast
dar zemn kasi ke gofti termeh oghdehie ! age oghdehi nabood az roo hesadatet in nazaro nemizashti! termeh jan be rahet edame bede movafagho pirooz bashi