2008/09/23

moonlighte 1


تئودور مثل همیشه زمان غروب در بالای تپه به پا ایستاده بود و سرکشی می کرد . باد در شاخ هایش می پیچید و صدای عجیب و ترسناکی ایجاد می کرد . همین عظمت او را بیشتر می کرد توله گوزن های کوچک همیشه از او می ترسیدند اما همین توله گوزن ها هم می دانستند در پشت آن چهره ی قوی و مسمم ، قلبی مهربان و کوچک قرار دارد!

قلبی که هم اکنون انتظار رسیدن ماه های آینده را می کشید . چند ماه دیگر توله گوزن های کوچک به دنیا می آمدند . رئیس جدید قبیله شور شوق خاصی برای دیدن اولین فرزندش را داشت تئودور جوان چند ماه دیگر اولین توله ی خود و رئیس بعدی قبیله را می دید .

تئودور در فکر و خیال به سر می برد و در همان حال در بالای تپه با وزش باد می جنگید و به گله ی خود که بیش از 50 گوزن پیر و جوان در آن زندگی می کردند نگاه می کرد .

ناگهان غم بزرگی او را در بر گرفت . نمی توانست باور کند که روزی مانند آلبرت پدرش که رئیس قبلی قبیله بود یا مانند گوزن های پیر و سالخورده ی دیگری که در پایین دره می دید که خسته و تنها در حال چریدن هستند بشود .

اما فکر این که اولین توله اش گوزن نری که زیبا و با عظمت والایی باشد که قرار است جای او را بگیرد دوباره شادش می کند و شور و شوق خاصی را در دیدگانش به وجود می آورد .

عده ای از گوزن ها با رئیس شدن تئودور موافق نبودند از نظر آن ها تئودور جوانی کنجکاو ، بی مسئولیت ، خیال پرداز و الکی خوش بود .

اما تئودور ثابت کرده بود که می تواند این گونه نباشد . اگر بخواهد که این گونه نباشد . ولی تئودور گشت و گذار در تپه ها و صخره ها را دوست می داشت از خیال پردازی در مورد آینده لذت می برد و از کنجکاوی کردن و داخل هر سوراخی را دیدن خوشش می آمد پس او می خواست که این گونه باشد . هنوز همراه گوزن های جوان تر به قله ی کوه ها می رفت و گشت و گذار می کرد اما مسئولیت های خود را در مورد گله فراموش نمی کرد و آن ها را به خوبی انجام می داد .

هوا رو به تاریکی است . تئودور هنوز بر فراز تپه ایستاده و خیال پردازی می کند که همسرش، جاسمین به کنارش آمد چند لحظه ای عاشقانه به یکدیگر نگاه کردند و بعد به افق های دور و غروب زیبای خورشید خیره شدند .

جاسمین نیز جوان کنجکاوی بود . آن ها همدیگر را در این گشت و گذار ملاقات می کردند و به شدت یکدیگر را دوست داشتند .

همه مشغول کار های خود بودند و برای استراحت آماده می شدند هوا تاریک شده بود و خورشید در آسمان دیده نمی شد . ناگهان صدای فریاد های سوزناکی آن ها را از کار باز داشت . صدا از طرف جاده ای که در آنسوی دشت قرار داشت می آمد . تئودور خود را در آماده باش کامل قرار داد و زود تر از گوزن های دیگر شروع به دویدن کرد تا از خطر های احتمالی برای گله جلو گیری کند . عده ای از گوزن های جوان نیز به دنبال او شروع به دویدن کردند زمانی که متوجه هم پایان خود شد برگشت با نگاه خشمگین خود به آن ها بفهماند که اول باید خطر را تشخیص بدهد و لازم است که آن ها به گله باز گردند .

جاسمین نیز در میان آن ها بود اما از جای خود تکان نمی خورد . تئودور به او زل زده بود و از او می خواست که برگردد . جاسمین پس از چند دقیقه سر خود را برگرداند و آرام و غمگین و البته نگران برای همسر عزیزش به طرف گله به راه افتاد .

تئودور با بالا ترین سرعتی که در توان داشت به طرف جاده حرکت می کرد . صدای ناله ها هنوز به گوش می رسید که هر لحظه بلند تر و زجر آور تر می شد .بالاخره به انتهای دشت رسید و پشت درختی پنهان شد .

این جا محل رفت و آمد موجوداتی بود که خود توانایی حرکت داشتند اما به خود زحمت حرکت نمی دادند و سوار موجودات دیگری می شدند که سرعت بسیار زیادی داشتند . این موجودات را انسان می گفتند یکی از آن ها که بسیار پیر و سالخورده بود در غار بالای کوه زندگی می کرد اما او از تونایی حرکت خود استفاده می کرد . بسیار مهربان بود و به گله کمک بسیاری می کرد گوزن های زخمی و بیمار را مداوا می کرد.

این موجودات خیلی کم از این محل عبور می کردند شاید سالی یک یا دو بار اما به هر حال تاکنون آزاری به گوزن ها و دیگر موجودات دشت نزده بودند .

No comments: