2008/07/29






برف !!!

بچه ها امتحانات تموم شد یاد اون زمانی افتادم که ترم اول بودم کتاب فارسی رو باز کرده بودم داده بودم دست مامانم نشسته بودم داشتم املا می نوشتم مامان می گفت بنویس فلان ، فلان ، بسال ، بسال .

_:مامان آروم تر بابا ! انقد هم کلمات رو تکرار نکن ! در ضمن فلان رو قبلا گفتی !

خداییش منم مامانمو دق می دادم : وایسا دستم خسته شد بذار برم 10 دقیقه دور بزنم میام !

سر این 10 دقیقه می رفتم دم پنجره وایمیستادم می گفتم خدایا نمی شه جای این بارون یه خرده برف بر ما نازل کنی !

خداییش بارون قشنگی بود حیف هوا سرد بود تا یه خرده پنجره رو باز می کردم مامانم جیغ می زد ببند پنجره رو یخ کردیم !

توی یکی از این 10 دقیقه ها بود که دیدم بارونش بارون نیست یه خرده درشت تره و سفید تره خب چی می تونست باشه تگرگ که اینقد بی سر و صدا نیست خب پس برفه !

حالا همه ی اینا به کنار باید بگم من خوش خیال فردا صبحش پاشدم رفتم مدرسه ببینم بازه یا نه؟؟؟امتحان بر گزار می شه یا نه ؟؟؟

منم سر خوش بودما !

اینم چند تا عکس از برف بهمن 1386( یا همون ترم اول)!

2008/07/27

به راستی برای چه زیسته ام و برای چه خواهم زیست؟

به راستی برای چه زیسته ام و برای چه خواهم زیست؟

دوستم ازم پرسید : واسه ی آینده چه برنامه یی داری می خوای چی کاره بشی؟

اون موقع جوابی نداشتم که بهش بدم ! تا حالا کسی ازم نخواسته بود که بشینم و به آینده فکر کنم خودم هم تا حالا نخواستم جدی بهش فکر کنم وقتی به آینده فکر می کنم به دو نوع نتیجه می رسم : 1_یا حوصله ام سر میره ، و میرم سراغ یه موضوع دیگه که بهش فکر کنم

2_یا به خودم می گم : چه می دونم هر چی پیش بیاد

وقتی بچه بودم ازم نمی پرسیدن : وقتی رسیدی 2 دبیرستان می خوای چه رشته یی رو انتخاب کنی؟ بلکه می پرسیدن : می خوای چی کاره بشی؟

وقتی 4 ساله بودم می گفتم : نقاش !

اما الان به این پی بردم که هیچ استعداد و علاقه ای به نقاشی کشیدن ندارم !

یکم که بزرگتر شدم می گفتم : می خوام نویسنده بشم !

هنوز هم علاقه و استعدادم رو در نوشتن از دست ندادم و به لطف مطالبی که توی وبلاگ خودم و سایت های عمومی می ذارم در این راه پیشرفت خوبی داشتم !

بعد از مدتی هم مادر بزرگم می گفت : تو که انقد حیوونا رو دوست داری چرا دامپزشک نمی شی؟

از اون به بعد بود که به همه می گفتم : می خوام دام پزشک بشم!

الان به این پی بردم که خیلی کلاسش پایینه و یه جورایی اصلا به یه دختر نمی خوره که بره در مورد گاو و گوسفند مطالعه کنه !

یه سری می گن : چرا پزشکی نمی خونی ؟ شاید بد باشه که اینو بگم چون همون دوستم قراره پزشکی بخونه! ولی من به خودش هم گفتم : زیاد از پزشکی خوشم نمیاد!

شغل خیلی خوبی هستش اما من اونجوری نیستم که وقتی یه نفر ازم بپرسه : چی کاره ؟ بگم : پزشک !

آخه جدیدا از بچه ی 2 ساله هم می پرسی : می خوای چی کاره بشی؟ می گه : پزشک ! می گم : آخه چه دلیلی داره یه جامعه این همه پزشک رو می خواد چی کار کجای دلش می خواد جاشون بده؟ اما خوب این رو هم نا گفته نذارم که می گن پزشک چون فکر می کنن همه ی پزشک های دنیا حتی اگه بی کار هم باشن پولدارن ! در مورد دوست خودم بگم که خودش خیلی راحت بهم گفت : دوست دارم پزشک بشم برم آفریقا به مردم اونجا کمک کنم !

اما الان اگه از همون بچه ی 2 ساله بپرسی چرا می خوای دکتر بشی می گه : چون دکترا پولدارن ! آخه اینم شد حرف ؟

یکی ممکن بقالی داشته باشه یه خونه ی ویلایی 180 متری وسط گلسار داشته باشه!

مگه فقط دکترا پولدارن ؟ انقد حرصم می گیره وقتی این حرف رو می زنن ولی خیلی خودم رو کنترل می کنم که جلوی دیگران نزنم تو دهنشون و بهشون بگم : داری حرف می زنی یه خرده فکر کن بعد بزن ! آخه این چه تلقینیه که مامان بابا ها به بچه هاشون می کنن؟؟؟ مخصوصا مامانا!

می شینن می گن : آره دکتر فلانی رو می بینی چقدر پولداره می تونه کل رشتو با نصف پولاش بخره ! آخه خانوم چرا مبالغه می کنی؟؟؟

اعصابم داغون می شه می شین پهلوی اینجور آدما ! خدا رو شکر مامان من اینجوری نیست منم اصلا این مدلی نیستم ! مثلا پسر دکتر فلانی دکتر شد می دونستی زنشو طلاق داد ! دکتر فلانی 60 سالشه رفته با دختر 25 ساله عروسی کرده!! خوب؟؟؟ اصلا به من چه ؟ این چیزا به ما چه ربطی داره !

آقا / خانوم فلانی دکتره ؟ خب خوش به حالش!!! پولداره ؟ بازم خوش به حالش خدا بهش بیشتر بده !

جوری در مورد زندگی دکترا حرف می زنن که انگار دکترا حق ندارن ازدواج کنن یا طلاق بگیرن ؟

بریم سر بحث اولیه تا من بیشتر از این حرص نخوردم !

یکم دیگه که گذشت یعنی زمانی که وارد راهنمایی شدم می گفتم : می خوام زبان تخصصی بخونم !

اون موقع بود که به زبان علاقه ی خاصی پیدا کردم البته هنوز هم تو فکرش هستم !

امسال هم به این پی بردم استعداد و مهارت عکاسی رو از بابام به ارث بردم الان هم سعی خودم رو می کنم که در این راه پیشرفت هایی داشته باشم!

اون موقع وقتی جواب دوستم رو ندادم پرسید : چرا جواب نمی دی ؟ می خوای واسه ی این دنیا چی کار کنی؟

گفتم : این چه حرفیه مگه حتما باید کاری بکنم این همه آدم تو دنیا زندگی می کنن مگه همشون کاری می کنن؟

گفت : نه ولی اگه تو هم مثل اونا کاری نکنی زندگیت رو هدر دادی پس بگو واسه ی چی زندگی می کنی؟

جواب این سوالش رو هم نمی دونستم اما الان جوابش رو می دم : برای مرگ !

نه تنها من بلکه همه ی آدما برای مرگ زندگی می کنن!

اونایی که خوب کار می کنن دنبال یه مرگ خوب هستن و اونایی که بد کار می کنن ناخواسته به طرف مرگ بد می رن ! این یه حقیقته !!! ولی انواع آدم ها به همینجا ختم نمیشه دسته ی سومی هم وجود داره اونایی که گاهی جزو این دسته هستن و گاهی جزو دسته ی دیگه همه می دونیم که خوب و بد خنثی می شه این جور آدما مرگ بد و خوب براشون فرقی نمی کنه می دونن یا مرگ بد دارن یا خوب براشون مهم نیست که مرگ بد داشته باشن یا خوب حتی گاهی یه مرگ خنثی دارن : عادی و معمولی !

دوست من خوب تلاش می کنه و خوب کار می کنه !

پس ...

دنبال یه مرگ خوبه !

اینو بهم ثابت کرده : از اونجایی که تو 16 سالگی کنکور داده از اونجایی که فکر اینو کرده اگه قبول نشه چی کار کنه از اونجایی که واسه ی آینده برنامه داره و میشینه به اون فکر می کنه !!!

اگه این اتفاق واسش نمی افتاد مطمئن بودم که با رتبه ی دو رقمی قبول می شد !

وقتی به خودش می گم می خنده و می گه : با این گندی که من زدم فکر نکنم حتی حاضر بشن ورقه ی منو تصحیح کنن چه برسه به این که دو رقمی بیارم !!!

خب این هفته جواب کنکور میاد و من از ته دل واسش آرزوی موفقیت می کنم و دعا می کنم که اسمش رو توی روزنامه بین رتبه های دو رقمی ببینم حتی اگه دو رقمی هم نشد عیب نداره فقط ورقه اش رو تصحیح کنن و قبول بشه همین کافیه !

من خودم جزو اون دسته هستم که مرگ خوب و بد اصلا برام مهم نیست یا بد زندگی می کنم و نتیجه ی بد می گیرم یا خوب زندگی می کنم و نتیجه ی خوب می بینم حرفام خیلی شبیه کتاب های دینی مدرسه شد ولی مهم اینه که :

آخرش مرگه چه بد باشه چه خوب و چه بخوایش چه نخوایش!

مهم اینه که همینه که هست آخر زندگیت فقط به یه چیز می رسی :

مرگ!

2008/07/06

...خیلی دلم گرفته از

خیلی دلم گرفته از خیلیا !

از خیلی داستان ها ! از خیلی شخصیت های کتابایی که می خونم ! از خیلی شخصیت های کارتونی ! از گارفیلد گرفته تا اون خره توی شرک ! از داستان های پر رمز و راز لمونی اسنیکت تا داستان های ساده و لطیف هانس کریستن اندرسون ! از خیلی دوستای جدیدم ! از دختراش گرفته تا پسراش ! از نسیم و مهشید که الان با هم قهرن گرفته تا اون علی و فاطمه که توی سایت ناظر شدن و صداشو در نیاوردن ! از خیلی دوستای قدیمیم ! از آذین که دوست صمیمیم هست گرفته تا اون همکلاسیام که تنها چیزی که بینمون رد و بدل می شد یه سلام خشک و خالی بود !

آره !!!

یه سلام خیلی خشک و خالی ! اما الان که فقط 16 روز از تعطیلات گذشته دلم واسه ی همون سلام خشک و خالی هر روزه که توی راهروی مدرسه گفته می شد تنگ شده ! همون سلام خشک و خالی ای که با لبخندی زورکی و خشک تر از اون کلام بر لبانمون جاری می شد ! از نظرم خشک و خالی بود ظاهرش هم کمیتی از خشک و خالی نداشت اما پر از معنا بود معنایی مثل این که دارم بهش می گم :

من تورو می شناسم و هر وقت تو خیابون ببینمت محکم در آغوشم نگهت می دارم و در گوشت زمزمه می کنم :

دوستت دارم و تو همیشه در قلب منی و تو و بقیه ی دوستام آخرین چیزی هستین که فراموش می کنم !

الان دوست دارم بشینم و تا آخر تابستون گریه کنم ولی چشمام خشکه حتی بغض هم گلوم رو نگرفته ! راحت نشستم اینجا و این چرت و پرت ها رو تایپ می کنم !

گفتم تا آخر تابستون ! آخه دوست ندارم با چهره ی بر افروخته از شدت گریه و دماغی که 2 ثانیه یه بار می کشمش بالا ( آخه عادت ندارم از مردم در خواست دستمال کاغذی بکنم خودمم هیچ وقت دستمال ندارم ) با خانوم صالحی روبه رو بشم !

اون اولین مدیر مدرسه ای بود که صاف تو چشمای من نگاه کرد و گفت : ازت خوشم میاد !

هفته ی پیش با مامانم برای ثبت نام رفته بودیم «اندیشه های شریف»توی دفتر ، خانوم صالحی یه نگاه به سر تا پای من انداخت و رو کرد به مامانم و گفت : خانوم توحیدی من دانش آموزام رو با یک نگاه می شناسم از دخترتون خوشم میاد ! آرومه ! مثل خواهرش نیست !

خیلی سعی کردم جلوی خنده ام رو بگیرم نشد که نشد ! آخه من و تینا هر دوتامون شیطونیم خیلی حرف می زنیم و خیلی می خندیم اما از لحاظ قیافه کوچکترین شباهتی به هم دیگه نداریم !

خانوم صالحی هی گفت هی گفت !

آخر من به حرف اومدم و گفتم : من آدم شیطونی هستم رو من حساب نکنین !

خانم صالحی فقط خندید ! مامان من هم برای این که حرف من رو به قول رشتیا چاکون واکون کرده باشه ( یعنی درستش کرده باشه که طرف دچار سو تفاهم نشه ) گفت : شیطون هست ولی خیلی مهربونه !

خانم صالحی حرف مامانم رو تأیید کرد و من بقیه ی مکالمه رو نشنیدم چون داشتم فکر می کردم که اگه خانم دلجو هم با دید خانم صالحی به من نگاه می کرد چقدر خوب می شد !!

خداییش چه بلا هایی بر سر این مدرسه ی بیچاره نیاوردیم ؟! قشنگ ترین خاطره رو دوست دارم براتون تعریف کنم این که من با دستای خودم دیوار مدرسه رو آوردم پایین جدی می گم فکر نکنین شوخی می کنم ! جدی دیوار مدرسه رو ریختم !!

زنگ ورزش بود ما هم مثل همیشه مثل الافا توی حیاط راه می رفتیم معلم ورزشمون هم نشسته بود یه سری از بچه های پاچه خوار کلاسمون هم دورو برش داشتن می گفتن می خندیدن ! من و سائنا داشتیم در مورد یه سری مسائل حرف می زدیم ! من یه تیکه چوب دستم بود و باهاش میزدم به زمین زیر پام و گل و درختای توی حیاط همین جور که داشتیم راه می رفتیم یه تیکه از دیوار باد کرده بود خیلی خوشگل شده بود گفتم : این چقد خوشگله! سائنا گفت : چیو می گی ؟؟؟ با چوب ضربه ای بسیار آروم به دیوار زدم و گفتم : این چقد خوشگ.....!

حرفم رو خوردم ! آخه دیوار با همون ضربه ی آروم من فرو ریخت ! من و سائنا مثل دیووونه ها میخندیدیم ! صحنه ی قشنگی بود ! جای تعجب و مسئله ی قشنگ تر از فرو ریختن دیوار اینجا بود که تا 2 روز بعد کسی متوجه دیوار نشد حتی همون روز هم همه فکر می کردن ما خل شدیم که می خندیم ! در این مواقع وقتی خانوم دلجو می فهمید ما رو سر صف جمع می کرد و می خواست که اون شخص خودش رو معرفی کنه و خدا رو شکر این مسائل هم پیش نیومد و به خیر گدشت !

خداییش هیچ کلاسی به اندازه ی کلاس ما توی مدرسه خرابکاری نکرد !

2 هفته مونده به عید آذین جان هم دسته گل های خود را آبیاری کردن و در کلاس رو از جا در آوردن اون موقع فقط 2 نفر نبودن که می خندیدن کل کلاس ولوشده بودیم رو میز و نیمکت ها!

خانوم دلجو هم با صدای خنده ی ما اومده بود تو کلاس و از افتادن در خبر نداشت ! آخه شانس هم که نداشتیم کلاسمون دقیقا بالای دفتر بود کوچکترین تق و توقی بلند می شد در رو باز می کردیم خانوم دلجو دم در وایستاده بود می پرسید : اینجا چه خبره؟

چیزی که بیشتر از همه من رو توی این خرابکاری ها خوش حال می کرد این بود که وقتی ازمون می پرسیدن : کی این کارو کرده؟؟؟ همه مون خفه خون می گرفتیم و نم پس نمی دادیم به قول معروف خیانت و نامردی تو کارمون نبود !

فکر کنم دلیلش این بود که اگه یکی رو لو می دادیم می فهمیدیم پای خودمون هم گیره!

روز آخر هم که در و دیوار پر بود از «گود بای» «ما گورمون رو گم کردیم» «داریم میریم» «ما رفتیم» و از این چرت و پرتا که به لطف سوتی ای که من دادم خانوم دلجو فهمید جریان چیه ؟

آخه قرار بود تو کلاسای دیگه پخش بشیم من کیفم رو دوشم بود داشتم می رفتم یه دفه دلجو جلوم سبز شد من که در این جور مواقع به تته پته میوفتم گفتم : س...س...سلام ...خانوم دلجو ... خوب هستین ...؟؟؟

قبل از این که جوابمو بده رامو کج کردم برگشتم تو کلاس خانوم دلجو فهمید یه خبرایی هست دنبالم اومد! من می دونستم بچه ها دارن رو در و دیوار می نویسن رفتم گفتم : دلجو دلجو اومد ! آی کره خر ! مگه با تو نیستم؟ می گم ننویس! دلجو !

تا برگشتم برم ببینم خانوم دلجو کجاست دیدم پشتم وایستاده اخم کرده یه دفه گفت : ترمه بیا برو سر کلاست! من هم دمم رو گذاشتم رو کولم دوییدم طبقه بالا !

از صحنه ی جرم در رفتم خداییش هم تقصیر من نبود من هیچ وقت رو دیوار هیچی نمی نویس عوضش اگه می دیدی روی یه میز « :دی » کشیده شده می فهمیدی من یه روزی اونجا نشسته بودم !

روز آخرین امتحانمون هم با غلط گیر روی میز « :(» کشیده بودم !