نمی دونم چرا ؟
اما هرگز فکر نمی کردم این کارو بکنم !
حتی فکر مسبب یک آتش سوزی بودن مو بدنم و سیخ می کرد !
اما حالا ...!
حالا چی ؟؟؟!!!
حالا خودم بدون این که بدونم چه غلطی دارم می کنم دارم این خونه رو با این همه جمعیت توش به کشتن می دم اون هم چه کشتنی ؟! کشته و سوخته شدن تک تک سلول های بدنشون رو احساس می کنن .
آره !!!
این اتفاق چه جوری می خواد بیفته !
جعبه ی کبریت رو میز بود به من می گن : عشق آتیش !
شمع و کبریت و آتیش و ...!
به هر حال من کسی بودم که رفتم طرفش ! دستم رو دراز کردم جعبه رو باز کردم نمی دونی عجب لذتی داره وقتی با انگشت شست چپم جعبه رو مستقیم هول می دم تا کبریت ها از اون طرفش بیان بیرون !
رنگ های مختلفی داره در اندازه های مختلف اون بلنده نارنجیه اونو ور دارم ؟ یا اونی که کوتاه تره و صورتیه ؟
نه !
هیچ کدوم می خوام اونی که متوسطه و قرمزه رو ور دارم همونی که همرنگ بلوزمه !
ورش داشتم و حالا توی دستمه ! با انگشت اشاره ی دست چپم جعبه رو به داخل هول می دم تا کبریت های دیگه ازش بیرون نریزه !
حالا وقته لذت دومه !
عاشق صدایی هستم که تولید می کنه « خخخخخخششششش » !
می دونی که چیو می گم ؟؟!!
وقتی چوب کبریت رو روی گوگرد جعبه اش می کشم تا روشن شه صدای عجیبی داره و لذت بخش !
مثل زمانی که توی فصل پاییز تو خیابون راه میری و از قصد پات رو روی برگ های خشک می ذاری تا یه صدای خش کوتاه مدتی بده تا ازش لذت ببری !
با این تفاوت که روشن کردن کبریت رو می تونی تا ساعت ها طولش بدی و از صداش لذت ببری اما له شدن برگ ها زیر پات فقط یک ثانیه فقط یک ثانیه طول می کشه !
به هر حال صدای خش که تموم شد یه صدای «پیس»ی می شنوی اینم لذت خاصی داره مثل همون موقعی که کنار ظرف شوئی وایستادی و یه ظرف رو پر از آب می کنی کبریت رو روشن می کنی و می ندازیش تو آب تا از صداش لذت ببری بعد از شنیدن «پیس» لبخندی رو لبات ظاهر می شه و دوست داری انقدر این کار رو تکرار کنی تا کبریت های تو جعبه تموم شه !
بعد از این که کبریت روشن شد دود زیادی تولید می کنه عاشق این هستم که بینی ام رو بگیرم بالا ی دودش تا همش رو استشمام کنم و حس خاصی تو بینی ام ایجاد شه و عطسه ام بگیره عاشق بوی کبریتم !
حالا آتیش داره آروم آروم از چوب کبریت بالا میاد و شعله می گیره دارم به این فکر می کنم اگه چوب کبریت رو رها کنم چی میشه ؟
هیچی نمی شه دست من با زمین حدود یک و نیم متر فاصله داره در طی این فاصله حتما خاموش می شه اگه هم نشه با لگد می زنم روش تا خاموش شه !
ولی نه ...!
الان دارم فکر می کنم اگه بیفته رو زمین و خاموش نشه پام رو نمی ذارم روش اونایی که خودشون و خانواده شون رو آتیش می زنن این کارو نمی کنن پاشونو نمی ذارن رو کبریت اونایی که باعث آتش سوزی می شن این کارو نمی کنن !
همیشه وقتی صفحه ی حوادث روزنامه رو می خوندم می گفتم من هرگز این کارو نمی کنم اما حالا با جون و دل دوست دارم این کارو بکنم !
نه این فکر رو نکنین من نه از زندگی نا امیدم نه توی زندگی مشکل دارم نه یه بیمار روانی ام فقط دلم می خواد آتیش بر پا کنم پس ...!
کبریت رو رها می کنم موکت شعله می کشه اهالی اتاق سرم داد می زنن : ترمه خاموشش کن خاموشش کن تو رو خدا یکی یه کاری بکنه !
من صداشونو می شنوم اما انگار صداشون از ته چاه میاد ! به حرفاشون عمل نمی کنم فقط یک لبخند زدم و به آتیشی که بر پا کردم نگاه می کنم همه از اتاق خارج می شن چند تاشونم سعی می کنن من رو با خودشون ببرن اما من فقط مثل دیوونه ها قهقه می زنم و می خندم هیچ وقت فکرشم نمی کردم این کار از من بر بیاد !
همون جایی که وایستاده بودم چهار زانو می شینم شعله ها به طرفم می یان انگار برام سجده می کنن یا ستایشم می کنن !
تعجبم از اینه که به من بر خورد نمی کنن و صدمه ای به من نمی زنن عجیبه اما انگار دورم یه حلقه ی بزرگ تشکیل دادن یه حلقه ی محافظ از این حلقه به من نزدیک تر نمی شن !
یه حس بزرگ دارم ! احساس می کنم خدا شدم ! خدای آتیش ! اونا دارن منو ستایش می کنن ! منو خدای خودشون حساب می کنن ! من خدام ! خدای آتیش !
صدای داد و فریاد ها رو می شنوم بعضی ها اسمم رو صدا می کنن بعضی ها می گن ترمه دیگه زنده نیست دنبالش نرین بعضی ها جیغ می کشن بعضی ها هم امیدوارن من زنده باشم یا این که همه ی اینا یه خواب باشه ولی خودشون هم می دونن که خواب نیست و حقیقته افراد دیگه عزاداری برای من رو از همین الان شروع کردن !
بیشتر از این حرفا تو خودمم صدا ها رو خیلی گنگ می شنوم توانایی شناسایی صدای اشخاص رو ندارم !
آجر ها تیرچه بلوک ها کم کم فرو می ریزن ! هنوز اون لبخند روی لب هامه و به شعله هایی که به خاطر این که درستشون کردم ستایشم می کنن نگاه می کنم حالا بلند شدم سر پام !
می خندم باهاشون آواز می خونم و می رقصم هنوز کوچکترین صدمه ای بهم نرسیده فقط صورتم و دستام و لباسام به خاطر دود زیاد سیاه شده و چشمام یه خرده می سوزه ! با این حال مثل شعله های آتیش هنوز لباسم قرمزه و خودم مثلشون شادم و می رقصم و می خونم !
خسته می شم ! می شینم رو زمین !
سرم درد می کنه حالا عصبانی می خندم اشک می ریزم بغض گلومو گرفته مدام جیغ می کشم : خدا !
یاد بدبختی هام افتادم ! بدجور هق هق می کنم جیغ می کشم اشک می ریزم و منتظرم ابلیس بین اون همه آتیش جلوم ظاهر شه و کارایی که کردم رو بیاره جلوی چشم !
انگار تو جهنم هستم خودم رو توی بد جور مخمصه ای می بینم !
ساختمون گاهی تکون های شدیدی می خوره انگار داره فرو می ریزه !
هنوز گریه می کنم ! شعله ها کم کم آروم می گیرن انگار از ناراحتی خداشون ناراحتن و دارن پرپر می شن دارن خاموش می شن !
باورم نمی شه که دارم نجات پیدا می کنم!
بلند می شم و راه می افتم آتیش ها جلوی پام خاموش می شن یا در واقع خودشون رو کنار می کشن !
از خونه خارج می شم حالا باید از پله ها برم پایین ! میرم ! همه چی سوخته! همه چی!
وقتی از ساختمون می رم بیرون همه جیغ می کشن : خدا رو شکر !
هیشکی باورش نمی شه من سالم اومدم بیرون و هیچ صدمه ای ندیدم همون جا می افتم زمین خوابم می بره وقتی دارم می خوابم فکر می کنم و فکرم رو زیر لب می گم :
منو بابت این کاری که کردم ، می بخشین ؟
Termeh
Tohidi
یه توضیح کوچیک من فقط احساسم رو نوشتم هیچ وقت قرار نیست چنین اتفاقی بیفته تا حالا هم نیفتاده ولی راستش رو بگم : عشق آتیشم بد جور !
دوست دارم با نظر هاتون بهم بگین اگه شما جای اطرافیانم بودین منو می بخشیدین یا نه ؟
البته نظرتون رو راجع به نوشته ام رو هم بگین !