2010/02/21

I love balloons !





Lahijan,Bame sabz

2010/01/12

ax ??!!!






رفته بودیم رستم آباد هوا خیلی خوشگل بود ! چن تایی عکس گرفتم بذارم اینجا ! اگه کیفیت بده بدونید با گوشی گرفتم !

2009/08/23

!گیلان همیشه سبز


! اینجا گیلان من است

! گیلان همیشه سبز من
! و من در میان این آب روان به انتظار نشسته ام
! به انتظار جوانه زدن
!به انتظار دگر بار سبز شدن
!دگر بار روئیدن

2009/07/09

!!! سوکس




اقا جریان این سوسکه انقدر توپه که حد نداره

من این سوسکه رو تو حونمون کشتم ولی دیگه حوصله ام نکشید که ورش دارم و بندازمش تو سطل آشغال بعد از 4 روز داشتم از همون ناحیه عبور می کردم که دیدم به شکل عجیبی به صورت عمودی در هوا معلقه ! خوب که دقت کردم دیدم یه عنکبوت روش وایستاده و داره روش عملیات انجام می ده !

چن تایی ازش عکس گرفتم که بهترینش رو با یه سری اعمال Microsoft office picture manager درستشون کردم که بهتر معلوم بشه !


به هر حال بعد از ظهر دوباره اومدم و دیدم از حالت عمودی به حالت افقی در اومده مثل عکس دوم !




2008/10/05

اگه سوسکی 3

قبل از این که داستان رو بخونین بگم که هوم علیرضا دستت برای انتقادت در مورد :دی درد نکنه سعی می کنم کمتر ازش استفاده کنم ! داستان رو بخونین و لذت ببرین از این به بعد هم سعی می کنم کمتر مطالب خارج از محدوده بذارم به خاطر وقت کمی که دارم برای نوشتن یا تایپ بیشتر سعی می کنم این وقت ها رو برای نوشتن داستان هام بذارم تا مطالب متفرقه دست حمید هم برای انتقادش در مورد داستان مهتاب یا همون moonlight درد نکنه که گفت فعل های ماضی رو یه خرده قاطی پاتی نوشتم سعی می کنم اصلاحش کنم !

فصل 3 : دعوا !!!

همه عین بمب منفجر شدن .....!!!

همه به جز انوش !!!

قاسم با خنده پرسید : حالا چرا انوش ؟ چرا کاوه نه ؟ یا اردلان ؟

نیوشا جواب داد : 1_چون کاوه داداشمه 2_چون اردلان اختراعاتش حرف نداره 3_انوش فقط کارش تو تیکه پروندن خوبه که اونم با یکمی تمرین خودمون هم می تونیم انجامش بدیم !

انوش در این لحظه خیلی خیلی قرمز شده بود هم از لحاظ عصبانیت هم از لحاظ خجالت. من نمی دونم چه جوری چهره ی قهوه ای رنگ سوسک ها تبدیل به قرمز میشه دیگه خودتون قیافه ی انوشو تصور کنین من بیش از این نمی تونم توصیف کنم .

یه دفعه داد زد و گفت : خانم نیوشا اگه خیلی عاشق اون پسر چشم آبی احمق هستین که فقط رنگ بالش از بقیه سوسک ها روشن تره ( انوش داره به بور بودن مهبد اشاره می کنه ) می تونین برین با همون انتر دوست بشین ! آره!!! آره!!! چه خوش خیالم من !!! اونم حتما میاد به احمقی مثل تو پیشنهاد دوستی می ده البته خودش کمیتی از احمقیت تو نداره اگر نداشت دنبال اون عسل خانوم راه نمی افتاد و واسش هانی هانی نمی کرد . منو بگو به خاطر کی پیشنهاد دوستی اون همه دختر خوشگل تر و پولدار تر از تو رو رد کردم به خاطر یه دختر که کار شب و روزش شده مسخره کردن من !!!

نیوشا گفت : پس بگو به خاطر پول بابام باهام دوست شدی در ضمن تو پولدار تر از بابای من از کجا می خوای گیر بیاری؟؟؟

انوش جواب داد : خوبه خودت داری اعتراف می کنی : پولدار تر از بابای من! مطمئن باش تا وقتی کاوه و شیدا اینجا هستن چیزی از اون ارث به تو یکی نمی رسه در ضمن آره به خاطر پول بابات باهات دوست شدم عاشق چشو ابروت نشده بودم که !!!

با خشم داشت از اتاق بیرون می رفت در همون حین با لحنه مسخره ای می گفت : پولدار تر از بابای من !!! نیست بابای من آه در بساط نداره و 2 برابر بابای تو در ماه در نمیاره به خاطر همون اومدم با تو دوست شدم چون آدم قحطی بود.

انوش رفت نیوشا هم نشست گریه کرد .

قاسم و اردلان همین جور هاج و واج مونده بودن ! شراره و شیدا سعی می کردن نیوشا رو آروم کنن! کاوه هم یه لبخند احمقانه روی لبش نشسته بود و زیر لب یه چیز می گفت و به گفته ی خودش می خندید ! بعد از چند ثانیه یه اشاره به اردلان زد و پاشد و از اتاق رفت بیرون اردلان هم همینجور ماتم زده دنبالش رفت . قاسم که دید نمی تونه بین دخترا بشینه پاشد دنبالشون رفت . انوش رفته بود توی حیاط و بین علف ها دراز کشیده بود و به آسمون نگاه می کرد . صدای خنده ی کاوه که می گفت : اگر دیدی سوسک جوانی در حیاطی دراز کشیده و زل زده به آسمون بدون یه گوهی خورده دعوا گرفته!با کی ؟؟؟ اونشو دیگه جرأت کنین از خودش بپرسین ! ولی انوش حال کردم خوب زدی تو حالش تا خواهر من باشه پاشو از گلیمش دراز تر نکنه !!!

اردلان گفت : خب حالا توام مثلا خواهرته ها !! نمی خواد آتیش دعوا رو زیاد کنی و چوب بریزی توش ! انوشیروان بیا برو معذرت خواهی کن واقعا حرف بدی زدی !

انوش دوباره گر گرفت و گفت : چی ؟؟؟ من برم معذرت خواهی کنم؟؟؟ من؟؟؟ تو خواب ببینین همتون!!! از همون موقع که به نیوشا پیشنهاد دوستی دادم متوجه می شم به اون پسره توجه خاصی داره مگه من خرم ؟؟؟ گوشام دراز شده کاوه ؟؟؟ راستشو بگو دراز شده ؟؟؟

کاوه که دید انوش داره جدی حرف می زنه گفت : نه!!

انوش ادامه داد : نکنه دم در آوردم؟؟؟؟ یا پاهام به جای اینکه 6 تا باشن شدن 4 تا نکنه رنگم از قهوه ای به طوسی خاکستری تغییر پیدا کرده هان؟؟؟؟

اردلان و کاوه گفتن : هیچ کدوم از اینایی که گفتی اتفاق نیافتاده !!!

انوش گفت : اگه نیفتاده پس چرا....؟؟؟ هان چرا نیوشا من رو خر گیر آورده ؟؟؟اگه خیلی دوست داشت بااون دوست شه می رفت با اون دوست می شد اگر هم مهبدرو بیشتر دوست نداره چرا انقد به روم میاره؟چرا نمی گه منو دوست نداره تا من هم برم با دختر مورد علاقه ام دوست بشم؟؟؟

کاوه گفت : ههههوووو !!!!! دختر مورد علاقه ات کسی به جز خواهر منه؟؟؟

قاسم که تازه وارد جمع شده بود گفت : مگه به غیر از نیوشا کس دیگه ای رو هم دوست داری ؟؟؟

کاوه جواب داد : فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره ...!

اردلان گفت : کاوه تمومش کن ! قاسم من و انوش نیست که هر چی دلت می خواد بهش بگی خیلی از ما بزرگتره !

انوش جواب قاسم رو داد که : نه ولی موقعیت های بهتر از نیوشا داشتم !

کاوه گفت : راستی انوش تو جدی پولدار تر از بابای من از کجا می خوای گیر بیاری ؟

انوش گفت : برو بمیر اینو گفتم که یه چیز گفته باشم که روی نیوشا رو کم کنم و گرنه معلومه که توی رشت از بابای تو پولدار تر پیدا نمیشه البته بذار روی این تأکید کنم توی رشت من که از شهر های دیگه خبر ندارم . ولی تا چند وقت دیگه خبر دار می شم.

اردلان گفت : منظورت چیه ؟

انوش جواب داد : خب به احتمال زیاد من توی کنکور یه شهر دیگه قبول می شم .

کاوه گفت : می شی که می شی! چه ربطی داشت! قبول شدی باید به فکر این باشی که چه جوری منو راضی کنی که بذارم تو بری چون نمی ذارم بری اگر هم گذاشتم خودم باهات میام اردی رو هم شاید با خودمون بردیم .

انوش گفت از همون اول می دونستم اگه با تو دوست بشم از شرت خلاص نمی شم از دست تو هم خلاص نشم لااقل از دست خواهرت خلاص می شم .

تا کاوه اومد جواب بده یه نفر داد زد : کککککککککککککککاااااااااااااااااااااووووووووووووووووهههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!

تا فصل بعدی و مطلب بعد بای ...!

2008/10/04

اندیشه های شریف جدید

امروز یه جورایی شنبه بود

یه جورایی روز اول هفته بود

یه جورایی روز اول مدرسه بود

و یه جورایی اول بدبختیای من بود

خب می دونین تا حالا مدرسه ی ما درست نشده بود و چون ساختمون مدرسه ی قبلی جا نداشت مجبور بودیم یک روز در میون بریم مدرسه !

خلاصه از این به بعد باید مثل بچه های دیگه بریم مدرسه و شما هم از شر سوسو های من خلاص می شین !

وووااااااااااایییییییییی!!!!

نمی دونین چه مدرسه یی بود ! 3 یا 4 تا طبقه داشت آخه دقیق نمی دونم از طبقه ی دوم به بعد رو بسته بودن تا کاراش تموم شه !

ااااااااااا ههههههههههه !!!!

خیلی ابهت داشت خود راه پله اش 2 تا کلاس می شد :دی

همه ی کلاس ها بزرگ بود دیوار و کف و نمای ساختمون همه یه سنگ کرم رنگ خوشگل بود :دی ته راهرو هم یه پنجره ی گنده داشت که به سمت جلوی ساختمون بود منظره ی توپی داشت !

و از اونجایی که ساختمون وسط یه فضای بازه که دورش همه زمینه توی هر کلاس که برین یه فضای سبز توپ می بینین یه جا دشته توش پره علف یه جا دشته توش پره گل یه جا بید مجنون یه جا کلی درخت خلاصه هر پنجره منظره ی خودش رو داره !

اما ...

اگه بخوای به این همه ابهت رو ببینی باید از یه جایی رد بشی که من اسمش رو گذاشتم "هفت خوان اندیشه های شریف" :دی

یه منطقه هست دمه ورودیه مدرسه مون که کلش باتلاقه گل ( گلی که خشگله رو نمی گم منظورم گله خاک و آب رو قاطی می کنی چی میشه ؟ همون! ) و علف و آب و خلاصه کلی چاله چوله داره که جدا اگه ازش رد شی و یه جا از لباسات کثیف نشه باید بهت یه پرادو دو در جایزه بدن :دی

خب این منطقه برای افرادی که مثل من پیاده می رن مدرسه خیلی رد کردنش سخته ولی خب ترمه ی همیشه پیروز امروز از این هفت خوان زنده بیرون اومد !

بعدا اگه دوربین همرام بود و از جلوی مدرسه مون رد شدم یه چند تا عکس توپ می گیرم می ذارم ببنین چه جاهای توپی نصیبه آدمای توپ می شه !:دی

یه جورایی داریم رو دست میرزا کوچیک(تیز هوشان پسران رشت) بلند می شیم

آخه برای دوره ی راهنمایی شون یه ساختمون جدید ساختن البته قرار بود این ساختمون مال دورره ی دبیرستان فرزانگان ( تیزهوشان دختران رشت ) باشه که گفتن به خاطر یه سری دلایل که تقریبا می شه گفت روابط دوستانه ی بین دختر ها و پسر ها منظورشون بود گفتن که صحیح نیست مدرسه ی دخترا اینجا باشه ( آخه ساختمون جدیده کنار دبیرستان میرزا کوچیک بود ) یه ساختمون توپ براشون ساخته بودن به خاطر همون گفتم رو دستشون بلند شدیم :دی ولی آخر سر نصیب دوره ی راهنمایی میرزا کوچیک شد !

خب زیادی حرف مفت زدم !

تا مطلب بعدی که به احتمال زیاد قسمت 3 اگه سوسکی هست بای !

2008/10/02

خب ...

سلام بر همه ی عزیزان :دی

نمی دونم چرا امشب شادم شاید به خاطره اینه که آزادانه جواب یه نفرو دادم و مغزم خلاص از هر چی تصمیم گیری تو دنیا ئه خب خب خب

خبرای جدید دارم براتون هر کی چهارشنبه ی این هفته آن نشه و بهم تولدم رو تبریک نگه پیشه من به اندازه ی .... لعنت خدا بر جانه شیطان من می خوام تولدم رو تبریک بگین همین باهاتون قهر می شم اگه این کارو نکنین به هر حال 17 مهر یادتون نره :دی

به هر حال من که می دونستم یه سری از این بچه ها از زیر کار در می رن و من مجبورم دوباره اسم بدم به هر حال :

نفر اول که خواهرم بود نوشت

نفر دوم کمیل بود که گفت من اینا رو نوشتم منم مجبورم اسم آرمان رو بدم وبلاگ شبانه ها

میثم هم گفت من از این مسخره بازیا خوشم نمیاد به جاش اسم ژیلا دوسته گله خودم رو می دم

هوم تارا هم گفت نمی تونه بنویسه ما هم گفتیم هوم (جای پیام فخرایی عزیز خالی آخه تکیه کلامش هومه من هم خیلی از این کلمه بدم میاد) به هر حال این وظیفه رو سپردم هوم به دسته پیام وبمستر سایت درن شان فنزاونم تو 360 بلاگ داره بره 5 تا بلایی که سرش اومده رو بنویسه هوم امیدوارم این کارو بکنه

حمید هم همیشه آدم وظیفه شناسی بود گفت چشم ما می نویسیم :دی

روم رو کم می کنم هر کی اومد گفت من نمی نویسم یا نمی تونم من دوباره اسم نمی دم به من یکی ربطی نداره باید بنویسین

و باز هم به خاطر کامنت های زیادتون مرسی این که همشون بالای 5 تا بودن و به هر حال علیرضا جون موفق باشی این که هر چند وقت یه بار کنکور رو بی خیال می شی و میای اینجا دور می زنی واقعا جای تشکر زیادی داره من یکی برات دعا می کنم که امسال تک رقمی بیاری :دی

فعلا تا دفعه ی بعد...