2008/10/05

اگه سوسکی 3

قبل از این که داستان رو بخونین بگم که هوم علیرضا دستت برای انتقادت در مورد :دی درد نکنه سعی می کنم کمتر ازش استفاده کنم ! داستان رو بخونین و لذت ببرین از این به بعد هم سعی می کنم کمتر مطالب خارج از محدوده بذارم به خاطر وقت کمی که دارم برای نوشتن یا تایپ بیشتر سعی می کنم این وقت ها رو برای نوشتن داستان هام بذارم تا مطالب متفرقه دست حمید هم برای انتقادش در مورد داستان مهتاب یا همون moonlight درد نکنه که گفت فعل های ماضی رو یه خرده قاطی پاتی نوشتم سعی می کنم اصلاحش کنم !

فصل 3 : دعوا !!!

همه عین بمب منفجر شدن .....!!!

همه به جز انوش !!!

قاسم با خنده پرسید : حالا چرا انوش ؟ چرا کاوه نه ؟ یا اردلان ؟

نیوشا جواب داد : 1_چون کاوه داداشمه 2_چون اردلان اختراعاتش حرف نداره 3_انوش فقط کارش تو تیکه پروندن خوبه که اونم با یکمی تمرین خودمون هم می تونیم انجامش بدیم !

انوش در این لحظه خیلی خیلی قرمز شده بود هم از لحاظ عصبانیت هم از لحاظ خجالت. من نمی دونم چه جوری چهره ی قهوه ای رنگ سوسک ها تبدیل به قرمز میشه دیگه خودتون قیافه ی انوشو تصور کنین من بیش از این نمی تونم توصیف کنم .

یه دفعه داد زد و گفت : خانم نیوشا اگه خیلی عاشق اون پسر چشم آبی احمق هستین که فقط رنگ بالش از بقیه سوسک ها روشن تره ( انوش داره به بور بودن مهبد اشاره می کنه ) می تونین برین با همون انتر دوست بشین ! آره!!! آره!!! چه خوش خیالم من !!! اونم حتما میاد به احمقی مثل تو پیشنهاد دوستی می ده البته خودش کمیتی از احمقیت تو نداره اگر نداشت دنبال اون عسل خانوم راه نمی افتاد و واسش هانی هانی نمی کرد . منو بگو به خاطر کی پیشنهاد دوستی اون همه دختر خوشگل تر و پولدار تر از تو رو رد کردم به خاطر یه دختر که کار شب و روزش شده مسخره کردن من !!!

نیوشا گفت : پس بگو به خاطر پول بابام باهام دوست شدی در ضمن تو پولدار تر از بابای من از کجا می خوای گیر بیاری؟؟؟

انوش جواب داد : خوبه خودت داری اعتراف می کنی : پولدار تر از بابای من! مطمئن باش تا وقتی کاوه و شیدا اینجا هستن چیزی از اون ارث به تو یکی نمی رسه در ضمن آره به خاطر پول بابات باهات دوست شدم عاشق چشو ابروت نشده بودم که !!!

با خشم داشت از اتاق بیرون می رفت در همون حین با لحنه مسخره ای می گفت : پولدار تر از بابای من !!! نیست بابای من آه در بساط نداره و 2 برابر بابای تو در ماه در نمیاره به خاطر همون اومدم با تو دوست شدم چون آدم قحطی بود.

انوش رفت نیوشا هم نشست گریه کرد .

قاسم و اردلان همین جور هاج و واج مونده بودن ! شراره و شیدا سعی می کردن نیوشا رو آروم کنن! کاوه هم یه لبخند احمقانه روی لبش نشسته بود و زیر لب یه چیز می گفت و به گفته ی خودش می خندید ! بعد از چند ثانیه یه اشاره به اردلان زد و پاشد و از اتاق رفت بیرون اردلان هم همینجور ماتم زده دنبالش رفت . قاسم که دید نمی تونه بین دخترا بشینه پاشد دنبالشون رفت . انوش رفته بود توی حیاط و بین علف ها دراز کشیده بود و به آسمون نگاه می کرد . صدای خنده ی کاوه که می گفت : اگر دیدی سوسک جوانی در حیاطی دراز کشیده و زل زده به آسمون بدون یه گوهی خورده دعوا گرفته!با کی ؟؟؟ اونشو دیگه جرأت کنین از خودش بپرسین ! ولی انوش حال کردم خوب زدی تو حالش تا خواهر من باشه پاشو از گلیمش دراز تر نکنه !!!

اردلان گفت : خب حالا توام مثلا خواهرته ها !! نمی خواد آتیش دعوا رو زیاد کنی و چوب بریزی توش ! انوشیروان بیا برو معذرت خواهی کن واقعا حرف بدی زدی !

انوش دوباره گر گرفت و گفت : چی ؟؟؟ من برم معذرت خواهی کنم؟؟؟ من؟؟؟ تو خواب ببینین همتون!!! از همون موقع که به نیوشا پیشنهاد دوستی دادم متوجه می شم به اون پسره توجه خاصی داره مگه من خرم ؟؟؟ گوشام دراز شده کاوه ؟؟؟ راستشو بگو دراز شده ؟؟؟

کاوه که دید انوش داره جدی حرف می زنه گفت : نه!!

انوش ادامه داد : نکنه دم در آوردم؟؟؟؟ یا پاهام به جای اینکه 6 تا باشن شدن 4 تا نکنه رنگم از قهوه ای به طوسی خاکستری تغییر پیدا کرده هان؟؟؟؟

اردلان و کاوه گفتن : هیچ کدوم از اینایی که گفتی اتفاق نیافتاده !!!

انوش گفت : اگه نیفتاده پس چرا....؟؟؟ هان چرا نیوشا من رو خر گیر آورده ؟؟؟اگه خیلی دوست داشت بااون دوست شه می رفت با اون دوست می شد اگر هم مهبدرو بیشتر دوست نداره چرا انقد به روم میاره؟چرا نمی گه منو دوست نداره تا من هم برم با دختر مورد علاقه ام دوست بشم؟؟؟

کاوه گفت : ههههوووو !!!!! دختر مورد علاقه ات کسی به جز خواهر منه؟؟؟

قاسم که تازه وارد جمع شده بود گفت : مگه به غیر از نیوشا کس دیگه ای رو هم دوست داری ؟؟؟

کاوه جواب داد : فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره ...!

اردلان گفت : کاوه تمومش کن ! قاسم من و انوش نیست که هر چی دلت می خواد بهش بگی خیلی از ما بزرگتره !

انوش جواب قاسم رو داد که : نه ولی موقعیت های بهتر از نیوشا داشتم !

کاوه گفت : راستی انوش تو جدی پولدار تر از بابای من از کجا می خوای گیر بیاری ؟

انوش گفت : برو بمیر اینو گفتم که یه چیز گفته باشم که روی نیوشا رو کم کنم و گرنه معلومه که توی رشت از بابای تو پولدار تر پیدا نمیشه البته بذار روی این تأکید کنم توی رشت من که از شهر های دیگه خبر ندارم . ولی تا چند وقت دیگه خبر دار می شم.

اردلان گفت : منظورت چیه ؟

انوش جواب داد : خب به احتمال زیاد من توی کنکور یه شهر دیگه قبول می شم .

کاوه گفت : می شی که می شی! چه ربطی داشت! قبول شدی باید به فکر این باشی که چه جوری منو راضی کنی که بذارم تو بری چون نمی ذارم بری اگر هم گذاشتم خودم باهات میام اردی رو هم شاید با خودمون بردیم .

انوش گفت از همون اول می دونستم اگه با تو دوست بشم از شرت خلاص نمی شم از دست تو هم خلاص نشم لااقل از دست خواهرت خلاص می شم .

تا کاوه اومد جواب بده یه نفر داد زد : کککککککککککککککاااااااااااااااااااااووووووووووووووووهههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!

تا فصل بعدی و مطلب بعد بای ...!

2008/10/04

اندیشه های شریف جدید

امروز یه جورایی شنبه بود

یه جورایی روز اول هفته بود

یه جورایی روز اول مدرسه بود

و یه جورایی اول بدبختیای من بود

خب می دونین تا حالا مدرسه ی ما درست نشده بود و چون ساختمون مدرسه ی قبلی جا نداشت مجبور بودیم یک روز در میون بریم مدرسه !

خلاصه از این به بعد باید مثل بچه های دیگه بریم مدرسه و شما هم از شر سوسو های من خلاص می شین !

وووااااااااااایییییییییی!!!!

نمی دونین چه مدرسه یی بود ! 3 یا 4 تا طبقه داشت آخه دقیق نمی دونم از طبقه ی دوم به بعد رو بسته بودن تا کاراش تموم شه !

ااااااااااا ههههههههههه !!!!

خیلی ابهت داشت خود راه پله اش 2 تا کلاس می شد :دی

همه ی کلاس ها بزرگ بود دیوار و کف و نمای ساختمون همه یه سنگ کرم رنگ خوشگل بود :دی ته راهرو هم یه پنجره ی گنده داشت که به سمت جلوی ساختمون بود منظره ی توپی داشت !

و از اونجایی که ساختمون وسط یه فضای بازه که دورش همه زمینه توی هر کلاس که برین یه فضای سبز توپ می بینین یه جا دشته توش پره علف یه جا دشته توش پره گل یه جا بید مجنون یه جا کلی درخت خلاصه هر پنجره منظره ی خودش رو داره !

اما ...

اگه بخوای به این همه ابهت رو ببینی باید از یه جایی رد بشی که من اسمش رو گذاشتم "هفت خوان اندیشه های شریف" :دی

یه منطقه هست دمه ورودیه مدرسه مون که کلش باتلاقه گل ( گلی که خشگله رو نمی گم منظورم گله خاک و آب رو قاطی می کنی چی میشه ؟ همون! ) و علف و آب و خلاصه کلی چاله چوله داره که جدا اگه ازش رد شی و یه جا از لباسات کثیف نشه باید بهت یه پرادو دو در جایزه بدن :دی

خب این منطقه برای افرادی که مثل من پیاده می رن مدرسه خیلی رد کردنش سخته ولی خب ترمه ی همیشه پیروز امروز از این هفت خوان زنده بیرون اومد !

بعدا اگه دوربین همرام بود و از جلوی مدرسه مون رد شدم یه چند تا عکس توپ می گیرم می ذارم ببنین چه جاهای توپی نصیبه آدمای توپ می شه !:دی

یه جورایی داریم رو دست میرزا کوچیک(تیز هوشان پسران رشت) بلند می شیم

آخه برای دوره ی راهنمایی شون یه ساختمون جدید ساختن البته قرار بود این ساختمون مال دورره ی دبیرستان فرزانگان ( تیزهوشان دختران رشت ) باشه که گفتن به خاطر یه سری دلایل که تقریبا می شه گفت روابط دوستانه ی بین دختر ها و پسر ها منظورشون بود گفتن که صحیح نیست مدرسه ی دخترا اینجا باشه ( آخه ساختمون جدیده کنار دبیرستان میرزا کوچیک بود ) یه ساختمون توپ براشون ساخته بودن به خاطر همون گفتم رو دستشون بلند شدیم :دی ولی آخر سر نصیب دوره ی راهنمایی میرزا کوچیک شد !

خب زیادی حرف مفت زدم !

تا مطلب بعدی که به احتمال زیاد قسمت 3 اگه سوسکی هست بای !

2008/10/02

خب ...

سلام بر همه ی عزیزان :دی

نمی دونم چرا امشب شادم شاید به خاطره اینه که آزادانه جواب یه نفرو دادم و مغزم خلاص از هر چی تصمیم گیری تو دنیا ئه خب خب خب

خبرای جدید دارم براتون هر کی چهارشنبه ی این هفته آن نشه و بهم تولدم رو تبریک نگه پیشه من به اندازه ی .... لعنت خدا بر جانه شیطان من می خوام تولدم رو تبریک بگین همین باهاتون قهر می شم اگه این کارو نکنین به هر حال 17 مهر یادتون نره :دی

به هر حال من که می دونستم یه سری از این بچه ها از زیر کار در می رن و من مجبورم دوباره اسم بدم به هر حال :

نفر اول که خواهرم بود نوشت

نفر دوم کمیل بود که گفت من اینا رو نوشتم منم مجبورم اسم آرمان رو بدم وبلاگ شبانه ها

میثم هم گفت من از این مسخره بازیا خوشم نمیاد به جاش اسم ژیلا دوسته گله خودم رو می دم

هوم تارا هم گفت نمی تونه بنویسه ما هم گفتیم هوم (جای پیام فخرایی عزیز خالی آخه تکیه کلامش هومه من هم خیلی از این کلمه بدم میاد) به هر حال این وظیفه رو سپردم هوم به دسته پیام وبمستر سایت درن شان فنزاونم تو 360 بلاگ داره بره 5 تا بلایی که سرش اومده رو بنویسه هوم امیدوارم این کارو بکنه

حمید هم همیشه آدم وظیفه شناسی بود گفت چشم ما می نویسیم :دی

روم رو کم می کنم هر کی اومد گفت من نمی نویسم یا نمی تونم من دوباره اسم نمی دم به من یکی ربطی نداره باید بنویسین

و باز هم به خاطر کامنت های زیادتون مرسی این که همشون بالای 5 تا بودن و به هر حال علیرضا جون موفق باشی این که هر چند وقت یه بار کنکور رو بی خیال می شی و میای اینجا دور می زنی واقعا جای تشکر زیادی داره من یکی برات دعا می کنم که امسال تک رقمی بیاری :دی

فعلا تا دفعه ی بعد...

2008/09/27

بازی های مرگ

سلام به بروبچس عزیز !!!

یه چی که من نمی دونم چیه جدیدا توی وبلاگ ها و بلاگ های 360 مد شده که 5 تا از بلا هایی که به سرت اومده و جون سالم ازشون به در بردیم رو بنویسیم آخر سر هم 5 نفر رو مأمور کنیم که اونا هم 5 تا بلایی که سرشون اومده و جون سالم به در بردن رو بنویسن و انقد همینجوری بگرده دیگه نمی دونم تا کجا ممکنه ادامه داشته باشه !!!

اما همه این متن رو بخونین که مطالب خنده دار توش زیاد داره و این که خیلی دلم می خواد این 5 نفر رو بد بخت کنم که به خرابکاری هاشون اعتراف کنن !!!:دی

1_ اولیش ماله زمانی بود که من 4 یا 5 ساله بیشتر نبودم و رفته بودیم مشهد !! یکی از اون روزا حس این اومده بود که گل هایی رو به رنگ های مختلف بچینم و با خودم ببرم خونه خیلی خوشحال بودم تقریبا تا آخر کار هم دووم آوردم رسیدیم به یه کوچه مونده بود که به خونه برسیم اون موقع بود که یه گل به رنگ بنفش تیره که مایل به مشکی بود توجه ام رو جلب کرد کلکسیونم فقط یه گل مشکی کم داشت صاحاب خونه که ظاهرا اصلا راضی نبود من گل هاش رو بچینم چند دقیقه قبلش پیاده رو ی سنگ مرمریش رو شتسته بود من هم به محضه این که به اونجا رسیدم و پاهای کوچیکم رو گذاشتم زمین با مخ رفتم توی باغچه و دیگه هیچی یادم نمیاد تا وقتی که چشم وا کردم دیدم شکیبا فامیلمون بالا سرم وایستاده می گه ترمه بیا بریم بازی من هم با آرامش دوییدم دنبالش ولی جدا حوادث بعد از افتادنم رو یادم نمیاد بعد ها که از مامانم پرسیدم بهم گفت به هوش بودی سر پا وایستادی و تا خونه اومدی اما من اصلا یادم نیست!!

2_ دومیش ماله زمانی بوده که با زن پسر خاله ام به خونه ی مادریش رفته بودیم که من با baby سگشون بازی کنم و خودش هم یه خورده به قول رشتیا با مامانش و خواهرش کله گپ بزنه :دی من اون روز گیر دادم بیاین baby رو حموم کنیم baby هم به این حموم راضی نبود داشتم سرش رو می شستم که کف رفت تو چشش و منو گاز گرفت خیلی ترسیده بودم و جیغ می کشیدم منو بردن درمونگاه گفتن که اگه سگه هفته ی پیش واکسنشو زده مشکلی نیست یه دور با الکل بشورینش خوب می شه ! من این واقعه رو تا حالا ئاسه هیچکس تعریف نکرده بودم مطمئنم اگه خواهرام بخونن کله واسم نمی ذارن !

3_ سومیش هم این بود که از خدا پنهون که نبود از شما چه پنهون با امین (اون امینی که میاد اینجا واسم کامنت میذاره نه یکی دیگه )داشتیم توپ بازی می کردیم یه ساعت پیشش هم تو رشت همیشه بارونیه ما بارون اومده بود و همه چی خیس شده بود خلاصه توپ میفته بالا پشته بوم یه اتاقک که توی حیاطمونه تا حالا این اتفاق نیوفتاده بود اگه هم افتاده بود توپ با ارزشی نبود اما امین این توپ رو خیلی دوست داشت گرون خریده بودش از اون جایی که من توپ رو انداخته بودم اون بالا قهرمان بازی در آوردم گفتم نردبون رو بیارین من می رم بالا خلاصه نردبون رو آوردن و من رفتم بالا و توپ رو انداختم پایین جاتون خالی اون بالا گیر کرده بودم نمی دونستم چه جوری بیام پایین خلاصه دیدم یه نفر کله شو از پنجره آورده بیرون من هم ترسیدم مامانم باشه یا بره به مامانم بگه با هول اومدم پایین داشتم می دوییدم جوری که از پله ی سوم پام لیز خورد و افتادم پایین این که نمردم جایه شکر داره!

4_یه بار هم بازم با امین حوصله مون سر رفت گفتیم چی کار کنیم چشمون افتاد به درخت آلوچه ی همسایه بغلی درشت و سبز حال می داد بخوریم بازم چون من بزرگتر بودم و دیدم نسبت به بقیه ی بچه ها بهتر بود قدم هم از همه بلند تر بود از دیوار رفتم بالا و شروع کردم به کندن اه گل بگیرم این شانسو ه همون روز همسایه خونه بود و اومد بیرون داد و هوار راه انداخت من هم که گوز ترس تا دیدمش از دیوار 2 متری پریدم پایین چشتون روز بد نبینه من اون موقه قدم چقدر بود خلاصه ارتفاع زیاد بود با این حال من پریدم و زنده موندم ! البته بگم از این حادثه همچین جونه سالم به در نبردم یه تیکه از گوشت آرنجم کنده شد ولی به یه پوست آویزون بود برای این که نکنمش گذاشتمش رو پوستم و یه چسب زخم روش همونجوری پیوند خورد و الان یه گوشت اضافه روی آرنجم دارم !

5_ آخریش هم همین چند روز پیش اتفاق افتاد کل تابستون رو موندم خونه و پایه اینترنت و این وبلاگ زحمت کشیدم آخرش هم که اومدم یه روز برم پایین اینجوری شد !

روز آخر اومدم برم با امین و یاسمین و شقایق و بقیه ی بروبچس یه خرده بگیم بخندیم رفتم نشستم گوشه ی حیاط همه ی بچه ها از من کوچیکتر بودن بزرگترینشون 2 سال باهام اختلاف سنی داشت با این حال اونا بهترین دوستام بودن و من کل بچگیم رو باهاشون سر کردم یاسمین از وقتی به دنیا اومد با من بود تا الان دوسش دارم دوستمه و اون هم منو دوست داره همه شون رو دوست دارم اما تم من تغییرات کرده به دوستای اینترنتیم بیشتر علاقه نشون می دم شاید چون اونا ازم بزرگترن یا بهتر بگم هم سن و سالم هستن ولی به هر حال گوشه ی حیاط نشسته بودم و امین طبقه معمول منتظر بود مامانش بهش آب بده و با انده عطش داشت حرصش رو روی توپ خالی می کرد و اونا می کوبوند به دیوار کناره من از شانسه بدم توپ ر. با بیشترین توانش شوت کرد توپ خورد به دیوار و صاف اومد تو صورتم و صورتم رو ناقص مرد تا نیم ساعت نشسته بودم تا دیگه صورتم گزگز نکنه راستش رو بگم این سومین باری بود که امین توپ رو می کوبوند تو صورتم اونم از نوعه دو لایه اش اون پسر هایی که هنوزم که هنوزه می رن تو کوچه فوتبال با توپ لاکیه دو لایه می دونن من چه دردی رو تحمل کردم !!!

خب حالا وقت تعیین اون 5 نفر شده بین دوستام زیاد وبلاگ نویس نمی شناسم ولی به هر حال چند تاشونو می گم :

1: تینا ( خواهرم )

2:میثم (توی 360 بلاگ داری از زیره کار در نرو )

3: کمیل (که ارتش وحشی وبلاگشه و بهش عشق می ورزه )

4:تارا ( اون یکی خواهرم نه ! دوستم تارا ویلیامز )

5: خیلی دوست دارم خاطرات حمید ناظر انجمن سایت درن شان فنز رو بخونم (منتظرم حمید رضای عزیز)

2008/09/23

moonlighte 1


تئودور مثل همیشه زمان غروب در بالای تپه به پا ایستاده بود و سرکشی می کرد . باد در شاخ هایش می پیچید و صدای عجیب و ترسناکی ایجاد می کرد . همین عظمت او را بیشتر می کرد توله گوزن های کوچک همیشه از او می ترسیدند اما همین توله گوزن ها هم می دانستند در پشت آن چهره ی قوی و مسمم ، قلبی مهربان و کوچک قرار دارد!

قلبی که هم اکنون انتظار رسیدن ماه های آینده را می کشید . چند ماه دیگر توله گوزن های کوچک به دنیا می آمدند . رئیس جدید قبیله شور شوق خاصی برای دیدن اولین فرزندش را داشت تئودور جوان چند ماه دیگر اولین توله ی خود و رئیس بعدی قبیله را می دید .

تئودور در فکر و خیال به سر می برد و در همان حال در بالای تپه با وزش باد می جنگید و به گله ی خود که بیش از 50 گوزن پیر و جوان در آن زندگی می کردند نگاه می کرد .

ناگهان غم بزرگی او را در بر گرفت . نمی توانست باور کند که روزی مانند آلبرت پدرش که رئیس قبلی قبیله بود یا مانند گوزن های پیر و سالخورده ی دیگری که در پایین دره می دید که خسته و تنها در حال چریدن هستند بشود .

اما فکر این که اولین توله اش گوزن نری که زیبا و با عظمت والایی باشد که قرار است جای او را بگیرد دوباره شادش می کند و شور و شوق خاصی را در دیدگانش به وجود می آورد .

عده ای از گوزن ها با رئیس شدن تئودور موافق نبودند از نظر آن ها تئودور جوانی کنجکاو ، بی مسئولیت ، خیال پرداز و الکی خوش بود .

اما تئودور ثابت کرده بود که می تواند این گونه نباشد . اگر بخواهد که این گونه نباشد . ولی تئودور گشت و گذار در تپه ها و صخره ها را دوست می داشت از خیال پردازی در مورد آینده لذت می برد و از کنجکاوی کردن و داخل هر سوراخی را دیدن خوشش می آمد پس او می خواست که این گونه باشد . هنوز همراه گوزن های جوان تر به قله ی کوه ها می رفت و گشت و گذار می کرد اما مسئولیت های خود را در مورد گله فراموش نمی کرد و آن ها را به خوبی انجام می داد .

هوا رو به تاریکی است . تئودور هنوز بر فراز تپه ایستاده و خیال پردازی می کند که همسرش، جاسمین به کنارش آمد چند لحظه ای عاشقانه به یکدیگر نگاه کردند و بعد به افق های دور و غروب زیبای خورشید خیره شدند .

جاسمین نیز جوان کنجکاوی بود . آن ها همدیگر را در این گشت و گذار ملاقات می کردند و به شدت یکدیگر را دوست داشتند .

همه مشغول کار های خود بودند و برای استراحت آماده می شدند هوا تاریک شده بود و خورشید در آسمان دیده نمی شد . ناگهان صدای فریاد های سوزناکی آن ها را از کار باز داشت . صدا از طرف جاده ای که در آنسوی دشت قرار داشت می آمد . تئودور خود را در آماده باش کامل قرار داد و زود تر از گوزن های دیگر شروع به دویدن کرد تا از خطر های احتمالی برای گله جلو گیری کند . عده ای از گوزن های جوان نیز به دنبال او شروع به دویدن کردند زمانی که متوجه هم پایان خود شد برگشت با نگاه خشمگین خود به آن ها بفهماند که اول باید خطر را تشخیص بدهد و لازم است که آن ها به گله باز گردند .

جاسمین نیز در میان آن ها بود اما از جای خود تکان نمی خورد . تئودور به او زل زده بود و از او می خواست که برگردد . جاسمین پس از چند دقیقه سر خود را برگرداند و آرام و غمگین و البته نگران برای همسر عزیزش به طرف گله به راه افتاد .

تئودور با بالا ترین سرعتی که در توان داشت به طرف جاده حرکت می کرد . صدای ناله ها هنوز به گوش می رسید که هر لحظه بلند تر و زجر آور تر می شد .بالاخره به انتهای دشت رسید و پشت درختی پنهان شد .

این جا محل رفت و آمد موجوداتی بود که خود توانایی حرکت داشتند اما به خود زحمت حرکت نمی دادند و سوار موجودات دیگری می شدند که سرعت بسیار زیادی داشتند . این موجودات را انسان می گفتند یکی از آن ها که بسیار پیر و سالخورده بود در غار بالای کوه زندگی می کرد اما او از تونایی حرکت خود استفاده می کرد . بسیار مهربان بود و به گله کمک بسیاری می کرد گوزن های زخمی و بیمار را مداوا می کرد.

این موجودات خیلی کم از این محل عبور می کردند شاید سالی یک یا دو بار اما به هر حال تاکنون آزاری به گوزن ها و دیگر موجودات دشت نزده بودند .

2008/08/26

تشکر

با سلام به همه ی دوستان عزیز!!!

من یه تشکر به همتون بدهکارم !!!

البته نه بهمتون نه به اون کسایی که میان اینجا و هر چی دلشون می خواد می گن و آبروی منو می برن و آخرشم هیچی به هیچی !!!

ولی دوستان لازمه از دو نفر تشکر ویژه کنم ! دو نفر که همیشه اینجا سر می زنن و با نظراتشون یا بهم دلگرمی میدن یا راهنمایی می کنن که چه جوری بنویسم بهتره !!!

این دونفر امین و علیرضا ی عزیز هستن واقعا از ته دل از هر دوتا تون ممنونم از کامنت هایی که خرج من کردین هم همین طور !!!

در درجه ی دوم لازمه از اعضای سایت درن شان فنز و نظراتشون تشکر کنم : مهشید و نسترن و حمید و علی و دیگر اعضای سایت که واقعا تعدادشون خیلی زیاده نام بردنشون از محالاته !!!

علیرضا و امین هم از همین اعضای درن شان فنز هستن !!!

در درجه سوم از کسایی تشکر می کنم که مطالب اینجا رو می خونن ولی نه نظر می دن نه کامنت می ذارن نه مشکلات وبلاگم رو بهم می گن برای نام بردنشون هم می تونم خواهر های گرامی خودم رو نام ببرم !!!

ولی منم از یه چیز انتقاد کنم لطفا اگه متنو می خونین حتی اگه بی نام هم شد کامنت رو بذارین!!!

تعداد کامنت ها واقعا پایینه تا حالا نا امید نشدم و به نوشتن ادامه دادم اما لطفا لااقل از 5 تا کامنت بالا تر بره من میرم وبلاگ دوستا به خدا حسودیم می شه همه می گن خوب می نویسم پس کو تشویق ها و انتقاد هاتون ؟؟!!

چند وقتی نیستم در طی این مدت کسی هست که اعتراض کنه چرا دیگه نمی نویسم ؟؟؟

در مورد متن آتش هم بیشتر از اینا انتظار داشتم نه 2 تا کامنت لااقل 4 تا باید می بود دیگه نه؟؟؟

بازم از امین و علیرضا تشکر ویژه و مخصوص دستتون درد نکنه که بیشتر از همه شما منو تحویل می گیرین !!!

تا چند وقت دیگه بای!

2008/08/16

آتش

نمی دونم چرا ؟

اما هرگز فکر نمی کردم این کارو بکنم !

حتی فکر مسبب یک آتش سوزی بودن مو بدنم و سیخ می کرد !

اما حالا ...!

حالا چی ؟؟؟!!!

حالا خودم بدون این که بدونم چه غلطی دارم می کنم دارم این خونه رو با این همه جمعیت توش به کشتن می دم اون هم چه کشتنی ؟! کشته و سوخته شدن تک تک سلول های بدنشون رو احساس می کنن .

آره !!!

این اتفاق چه جوری می خواد بیفته !

جعبه ی کبریت رو میز بود به من می گن : عشق آتیش !

شمع و کبریت و آتیش و ...!

به هر حال من کسی بودم که رفتم طرفش ! دستم رو دراز کردم جعبه رو باز کردم نمی دونی عجب لذتی داره وقتی با انگشت شست چپم جعبه رو مستقیم هول می دم تا کبریت ها از اون طرفش بیان بیرون !

رنگ های مختلفی داره در اندازه های مختلف اون بلنده نارنجیه اونو ور دارم ؟ یا اونی که کوتاه تره و صورتیه ؟

نه !

هیچ کدوم می خوام اونی که متوسطه و قرمزه رو ور دارم همونی که همرنگ بلوزمه !

ورش داشتم و حالا توی دستمه ! با انگشت اشاره ی دست چپم جعبه رو به داخل هول می دم تا کبریت های دیگه ازش بیرون نریزه !

حالا وقته لذت دومه !

عاشق صدایی هستم که تولید می کنه « خخخخخخششششش » !

می دونی که چیو می گم ؟؟!!

وقتی چوب کبریت رو روی گوگرد جعبه اش می کشم تا روشن شه صدای عجیبی داره و لذت بخش !

مثل زمانی که توی فصل پاییز تو خیابون راه میری و از قصد پات رو روی برگ های خشک می ذاری تا یه صدای خش کوتاه مدتی بده تا ازش لذت ببری !

با این تفاوت که روشن کردن کبریت رو می تونی تا ساعت ها طولش بدی و از صداش لذت ببری اما له شدن برگ ها زیر پات فقط یک ثانیه فقط یک ثانیه طول می کشه !

به هر حال صدای خش که تموم شد یه صدای «پیس»ی می شنوی اینم لذت خاصی داره مثل همون موقعی که کنار ظرف شوئی وایستادی و یه ظرف رو پر از آب می کنی کبریت رو روشن می کنی و می ندازیش تو آب تا از صداش لذت ببری بعد از شنیدن «پیس» لبخندی رو لبات ظاهر می شه و دوست داری انقدر این کار رو تکرار کنی تا کبریت های تو جعبه تموم شه !

بعد از این که کبریت روشن شد دود زیادی تولید می کنه عاشق این هستم که بینی ام رو بگیرم بالا ی دودش تا همش رو استشمام کنم و حس خاصی تو بینی ام ایجاد شه و عطسه ام بگیره عاشق بوی کبریتم !

حالا آتیش داره آروم آروم از چوب کبریت بالا میاد و شعله می گیره دارم به این فکر می کنم اگه چوب کبریت رو رها کنم چی میشه ؟

هیچی نمی شه دست من با زمین حدود یک و نیم متر فاصله داره در طی این فاصله حتما خاموش می شه اگه هم نشه با لگد می زنم روش تا خاموش شه !

ولی نه ...!

الان دارم فکر می کنم اگه بیفته رو زمین و خاموش نشه پام رو نمی ذارم روش اونایی که خودشون و خانواده شون رو آتیش می زنن این کارو نمی کنن پاشونو نمی ذارن رو کبریت اونایی که باعث آتش سوزی می شن این کارو نمی کنن !

همیشه وقتی صفحه ی حوادث روزنامه رو می خوندم می گفتم من هرگز این کارو نمی کنم اما حالا با جون و دل دوست دارم این کارو بکنم !

نه این فکر رو نکنین من نه از زندگی نا امیدم نه توی زندگی مشکل دارم نه یه بیمار روانی ام فقط دلم می خواد آتیش بر پا کنم پس ...!

کبریت رو رها می کنم موکت شعله می کشه اهالی اتاق سرم داد می زنن : ترمه خاموشش کن خاموشش کن تو رو خدا یکی یه کاری بکنه !

من صداشونو می شنوم اما انگار صداشون از ته چاه میاد ! به حرفاشون عمل نمی کنم فقط یک لبخند زدم و به آتیشی که بر پا کردم نگاه می کنم همه از اتاق خارج می شن چند تاشونم سعی می کنن من رو با خودشون ببرن اما من فقط مثل دیوونه ها قهقه می زنم و می خندم هیچ وقت فکرشم نمی کردم این کار از من بر بیاد !

همون جایی که وایستاده بودم چهار زانو می شینم شعله ها به طرفم می یان انگار برام سجده می کنن یا ستایشم می کنن !

تعجبم از اینه که به من بر خورد نمی کنن و صدمه ای به من نمی زنن عجیبه اما انگار دورم یه حلقه ی بزرگ تشکیل دادن یه حلقه ی محافظ از این حلقه به من نزدیک تر نمی شن !

یه حس بزرگ دارم ! احساس می کنم خدا شدم ! خدای آتیش ! اونا دارن منو ستایش می کنن ! منو خدای خودشون حساب می کنن ! من خدام ! خدای آتیش !

صدای داد و فریاد ها رو می شنوم بعضی ها اسمم رو صدا می کنن بعضی ها می گن ترمه دیگه زنده نیست دنبالش نرین بعضی ها جیغ می کشن بعضی ها هم امیدوارن من زنده باشم یا این که همه ی اینا یه خواب باشه ولی خودشون هم می دونن که خواب نیست و حقیقته افراد دیگه عزاداری برای من رو از همین الان شروع کردن !

بیشتر از این حرفا تو خودمم صدا ها رو خیلی گنگ می شنوم توانایی شناسایی صدای اشخاص رو ندارم !

آجر ها تیرچه بلوک ها کم کم فرو می ریزن ! هنوز اون لبخند روی لب هامه و به شعله هایی که به خاطر این که درستشون کردم ستایشم می کنن نگاه می کنم حالا بلند شدم سر پام !

می خندم باهاشون آواز می خونم و می رقصم هنوز کوچکترین صدمه ای بهم نرسیده فقط صورتم و دستام و لباسام به خاطر دود زیاد سیاه شده و چشمام یه خرده می سوزه ! با این حال مثل شعله های آتیش هنوز لباسم قرمزه و خودم مثلشون شادم و می رقصم و می خونم !

خسته می شم ! می شینم رو زمین !

سرم درد می کنه حالا عصبانی می خندم اشک می ریزم بغض گلومو گرفته مدام جیغ می کشم : خدا !

یاد بدبختی هام افتادم ! بدجور هق هق می کنم جیغ می کشم اشک می ریزم و منتظرم ابلیس بین اون همه آتیش جلوم ظاهر شه و کارایی که کردم رو بیاره جلوی چشم !

انگار تو جهنم هستم خودم رو توی بد جور مخمصه ای می بینم !

ساختمون گاهی تکون های شدیدی می خوره انگار داره فرو می ریزه !

هنوز گریه می کنم ! شعله ها کم کم آروم می گیرن انگار از ناراحتی خداشون ناراحتن و دارن پرپر می شن دارن خاموش می شن !

باورم نمی شه که دارم نجات پیدا می کنم!

بلند می شم و راه می افتم آتیش ها جلوی پام خاموش می شن یا در واقع خودشون رو کنار می کشن !

از خونه خارج می شم حالا باید از پله ها برم پایین ! میرم ! همه چی سوخته! همه چی!

وقتی از ساختمون می رم بیرون همه جیغ می کشن : خدا رو شکر !

هیشکی باورش نمی شه من سالم اومدم بیرون و هیچ صدمه ای ندیدم همون جا می افتم زمین خوابم می بره وقتی دارم می خوابم فکر می کنم و فکرم رو زیر لب می گم :

منو بابت این کاری که کردم ، می بخشین ؟

Termeh

Tohidi

یه توضیح کوچیک من فقط احساسم رو نوشتم هیچ وقت قرار نیست چنین اتفاقی بیفته تا حالا هم نیفتاده ولی راستش رو بگم : عشق آتیشم بد جور !

دوست دارم با نظر هاتون بهم بگین اگه شما جای اطرافیانم بودین منو می بخشیدین یا نه ؟

البته نظرتون رو راجع به نوشته ام رو هم بگین !

2008/08/14

المپیک را عشق است

این مطلب امروز رو تو روزنامه خوندم خیلی باهاش حال کردم به خاطر همین دیدم بی کارم نشسته ام تایپش کردم تا حداقل یه کمکی هم به وبلاگم کرده باشم آخه مطمئنم تا 2 الی 3 هفته دیگه هیچی پیدا نمی کنم بذارم این تو !

گاو گفت : ( گاوه دیگه، بعضی وقتا یه حرفایی می زنه که نباید بزنه . وگر نه من که نگفتم ، چون من خیر سرم آدمم و حواسم هست که چی بگم کی بگم کجا بگم . اما این گاو ها هیچ ملاحظه نمی کنن . برای همین پیش دستی کرد و قبل از این که من شروع کنم به نوشتن مقدمه گفت ) دیدن المپیک هم لطفی نداره . اون از این که راه به راه این هنر نمایی های چینی ها رو می برن و به جاش آقای خیابانی نشون می دن ، اون هم از این ورزش کارا که ما رو شرمنده اخلاق ورزشی شون کردن .

شتر : حالا انقدر که من از بخش اول شاکی ام ، بخش دوم برام مهم نیست . یعنی خیلی به ما حیوونا ربطی نداره ما که نماینده نفرستادیم که حالا حالمون گرفته شده باشه . اما من تا میام دل به کار بدم و این تصاویر چینی ها رو ببینم ، زرتی یه آدم المپیک می آد وسط و بعدش هم خیابانی می آد راجع به جاده ابریشم یه چی می گه که یه چیزی گفته باشه .

بوزینه : این جاده ابریشم ، جاده ابریشم که هی می گن که الان نصف بیشترش مشکل پخش داره . الان فقط اون قسمت داخل ایرانش قابل پخشه .

پلنگ : می گم حالا مگه چی کار می کنن توی المپیک که نمی شه دید . اگه واقعا اینقدر بی حیاییه که غیر قابل پخشه ، اصلا برای چی شما ها نماینده می فرستید ؟

میرفتاح ( همون کسی که اینو نوشته ) : با منی ؟

پلنگ : می گم چطور ما اینجا از تو تلویزیون ببینیم بده زشته ، اما نماینده های ورزشی شما از نزدیک ببینن عیبی نداره .

استر : راست می گه دیگه . برا چی این همه آدم بار می کنید و می فرستید اونجا وسط این همه حرکت های نمایشی بی حیایی و غیر قابل پخش .

میرفتاح : اینا رو می فرستیم که برن برامون مدال بیارن تا بهشون افتخار کنیم و بهشون ماشین و حلقه ی گل بدیم و براشون دست بزنیم .

شتر : چقدر هم براتون مدال آوردن ؟ اگر تو و علی رنجپور و چهار تا شاخ شکسته ی دیگه از همین اعتماد رفته بودید ، بیشتر مدال می آوردید . لااقل یه چیزی در همین حد و اندازه ی الان می شدید . بدتر که نمی شدید .

میرفتاح : ما که ورزشکار نیستیم . ورزشکار ها رو می فرستن . روی این ورزشکارا کلی سرمایه گذاری کردن . هزینه کردن . الکی که نیست .

شتر : خب من می گم اگه شما رو می فرستادن اقلا ارزون تر براشون در می اومد . تو نتیجه که فرقی نمی کرد . لاقل تو هزینه صرفه جویی کرده بودن .

پلنگ : حالا که دیگه گذشت ، از الان اقدام کنید برای جام جهانی . یه تیم از همین رفیقایی که گفتی درست کنید ، فوق فوقش می رید می بازید دیگه . مگه چی می شه . عوضش این مراسم افتتاح و اختتام رو از نزدیک می بینید

گاو : تازه هواپیما ی مجانی هم سوار می شید ، تو هواپیما غذا هم بهتون می دن . اگه بغل دستی تون غذا نخورد ، غذای اون رو هم بگیرید بخورید .

میرفتاح : شما دارید همه چی رو به شوخی می گیرید . مساله ی ورزش مساله ی مهمیه .

شتر : به اخبار ورزشی گوش بدی به مهم بودنش بیشتر پی می بری .

میرفتاح : حالا شما دردتون چیه ؟ چی می خواین ؟

شتر : ما که ماهواره نداریم . این خرسه هست تو بالا جنگل خونه داره ؟ اینا ماهواره دارن .

بوزینه : پسر عمو ی من هم داره .

شتر : خوب ازش بپرس . اینا که ماهواره دارن می گن این مراسم افتتاح اونقدر با حال بود که نگو . می گم ما چرا نباید ببینیم ؟ خب همه همش رو هم قبول که نمی شه نشون داد ، اما بالاخره اینقدرش رو که می شه . نمی شه ؟

2008/08/09

اردبیل 3 : مسجد








اصلا امروز حوصله ی اینو ندارم که در مورد مسجد براتون توضیح بدم فقط عکسا رو توضیح می دم حرف خاصی هم ندارم که بگم :

عکس اول : این جا سقف یه اتاقی بود که توش یه 5 تا قبر رو به زور جا داده بودن خیلی کوچیک بود ! ( ببخشید عکس تاره : چون نور پردازیش خوب نبود با فلاش هم ممنوع بود عکس گرفتن به خاطر همین این شکلی شد ! )

عکس دوم : این هم سقف یه تالاره دیگه است که با پودر طلا رنگش کردن !

عکس سوم : این عکس شاه اسماعیل بزرگ هست خودتون که توی تاریخ خوندین کی بود ؟؟؟!!!

عکس چهارم : این هم سقف یه تالار دیگه است ! بازم با پودر طلا رنگش کردن !

عکس پنجم : این جای دست جای دست غول بود انقد گنده بود ! ولی جدی این نشان سلطنتی شاه اسماعیل بود و از اونجایی که شاه اسماعیل مذهبی بود و علاقه ی زیادی هم به خانواده ی پیامبر داشت این یه جورایی نشانه ی دست بریده ی ابوالفضل هم بود ( اینا رو راهنما گفته بود برای اولین بار به صحبت های راهنما توجه کردم ! )

عکس ششم : این سوراخ سنبه هایی که می بینین جای یه سری چینی بود که در دوران های مختلف غارت شده و بقیه شون هم بین موزه های دیگه ی ایران پخش شد البته چهار تا دونه رو هم تو شیشه همون درو بر گذاشته بودن !

عکس هفتم : این هم یه سری آیه ی قرآن هست که روی پوست آهئ نوشته شده !

دیگه حرفی درباره ی اردبیل ندارم ولی منتظر مطلب بعدی باشید !

2008/08/05











وقتی رفتیم اردبیل تصمیم گرفتیم ، یه سری هم به مسجد شیخ صفی هم بزنیم ! از شانس ما اون روزا توی مسجد شیخ صفی یه نمایشگاهی بود به نام :


« نمایشگاه سنگ های قیمتی و نیمه قیمتی »

این ها هم یه سری عکس که از همون سنگ ها گرفتم ! بچه ها انواع و اقسام سنگ ها زیاد بودن همه شون هم عجیب غریب و زیبا ولی من عجیب ترین و زیباتریناشونو انتخاب کردم که بذارم اینجا !

دم در ورودی یه پوستر خیلی گنده ( گنده یعنی گنده یه 20 سانتی متر از من بلند تر بود دیگه از لحاظ عرضی می دونید من عرض ندارم که بخوام با اون پوستر مقایسه اش کنم ولی یه 5/1 متری بود ! ) که روی اون ها انواع سنگ ها رو معرفی کرده بود و گفته بود هر کدوم متعلق به کدوم ماه از سال هستش و هر کدوم نشانه ی چیه ! ( می گم متعلق به یه ماهی بود یعنی هر کدوم نشانه ی یه ماهی بودن نه این که فکر کنین این سنگ رو در این ماه از سال پیدا می کنن ! )

حالا از همه ی اینا بگذریم شروع کرده بودم به حفظ کردن اینا تا بعدا مه میام رشت از شما ها بپرسم که متولد چه ماهی هستین و خلاصه اطلاعاتم رو در اختیارتون بذارم مامانم گفت : بیا بریم تو ! گفتم جدی می خوای از این سنگا بخری ؟ گفت : آره اگه قشنگ باشن می خرم ! خلاصه رفتیم تو و من دیدم اونجا یه پوستر عین همونی که دم در بود ولی در سایز کوچیک رو گذاشتن اونجا از آقائه پرسیدم می تونم اینو ور دارم گفت : نه خانوم این همین یکیش مونده نمی تونم بهتون بدم سر اون کلی غصه خوردم اما شب آخر که قرار بود فردا صبحش پاشیم بیایم شهرمون دیدم همون پوستر رو روی شیشه ی در ورودی شرکت بابام اینا زدن منم رفتم یه کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن از روش همچین کار آسونی هم نبود سوئیت ها طبقه ی سوم بودن دو سه باری کل ساختمون رو بابت این بالا پایین کردم فردا صبحش دیدم نگهبان شرکت داره از بابم خداحافظی می کنه من ازش پرسیدم می تونم این پوستر رو وردار یه پوزخند زد و پرسید اینو؟ گفتم آره گفت ور دار ولی یه لحظه وایسا ببینم سالمش رو دارم بهت بدم ولی نداشت من هم گفتم من به همینشم راضیم خدافظی کردم و با لبخندی پیروزمندانه نشستم توی ماشین خواهرام یه نگاه بهم انداختنو گفتن : بالاخره پیروز شدی ؟

1 :
ماه : فروردین !
گوهر : الماس !
اسم لاتین :
! Diamond
مشخصه : پاکی !

2 :
ماه : اردیبهشت !
گوهر : زمرد !
اسم لاتین
! Emerald :
مشخصه : عشق !

3 :
ماه : خرداد !
گوهر : مروارید !
اسم لاتین :
! Pearl
مشخصه : ثروت !

4 :
ماه : تیر !
گوهر : یاقوت سرخ !
اسم لاتین :
! Ruby
مشخصه : آزادی !

5 :
ماه : مرداد !
گوهر : پریدوت !
اسم لاتین :
! Peridot
مشخصه : دوستی !

6 :
ماه : شهریور !
گوهر : یاقوت کبود !
اسم لاتین :
! Blue Sapphire
مشخصه : راستی !

7 :
ماه : مهر ! ( آخ که چقدر من این ماهو دوست دارم یادتون نره 17 مهر تولدمه ها !!!)
گوهر : اپال !
اسم لاتین :
! Opal
مشخصه : امیدواری !

8 :
ماه : آبان !
گوهر : سیترین !
اسم لاتین :
! Citrine
مشخصه : صداقت !

9 :
ماه : آذر !
گوهر : فیروزه !
اسم لاتین :
! Turguoise
مشخصه : موفقیت !

10 :
ماه : دی !
گوهر : گارنت !
اسم لاتین :
! Garnet
مشخصه : ثبات !

11 :
ماه : بهمن !
گوهر : آماتیست !
اسم لاتین :
! Amethyst
مشخصه : خلوص نیت !

12 :
ماه : اسفند !
گوهر :آگوآمارین !
اسم لاتین :
! Aguamarine
مشخصه : خرد !

2008/08/03

اردبیل 1: کارخونه






وقتی داشتیم به طرف اردبیل حرکت می کردیم ماشین همراهمون که عموم و خانواده اش بودند راهنما زدن و با صد اشاره به ما فهموندن که مثل اونا دور بزنیم ! ما هم گفتیم : حتما اتفاقی افتاده !

پس ما هم دور زدیم ! بابا که ماشینو نگه داشت دیدم زن عموم از ماشین پیاده شده و به طرف ما می دوئه ! کل خانواده یه آه بلند بالا کشیدیم و وضعیت رو پیش بینی کردیم :

باز هم زن عمو یه چیزو جا گذاشته !

که صد البته پیش بینیمون درست از آب در اومد ! اه از دست این زن عموی فراموش کار من همیشه یه چیز یادش میره ! خلاصه اونا برگشتن رشت ما هم رامونو کشیدیم رفتیم طرف صومعه سرا .

اونجا قرار گذاشتیم که دم شهرک بابام اینا همدیگرو ببینیم از شانس ما کارخونه ی عموم هم توی اون شهرک بود ! اونجا که رفتیم نیم ساعت زور زدیم تا کارخونه ی عموم رو پیدا کنیم که تا رسیدن عموم اینا حوصله مون سر نره !

به هر حال کارخونه باز بود و من هم تا حالا کارخونه ی عموم رو ندیده بودم خلاصه دوربین رو برداشتم و شروع کردم به دور زدن !

هی عکس می گرفتم منتظر پیدا کردن یه سوژه ی درست و حسابی بودم که گیرم نیومد همین جوری از چیزای معمولی عکس گرفتم که بعضیاشون محشر از آب در اومدن مراحل رو هم براتون توضیح می دم :

عکس اول : این پارچ ها رو از توی قالب در آوردن و گذاشتن اونجا تا بعدا رنگشون کنن !

عکس دوم : الان این آقائه داره این قوری رو رنگ می کنه ! ( من عاشق این عکسم ! به امواجی که روی آب ایجاد شده نگاه کنین !)

عکس سوم : الان این قوری ها رو چیدن روی یه سری آجر و می فرستنشون توی تنور تا رنگشون خشک شه ! ( به اون نور نارنجی نگاه کنین آقائه می گفت 1200 درجه حرارت داره !)

عکس چهارم : اون قوری ها رو که از توی تنور در میارن این شکلی می شه ! ( لابد براتون سوال پیش اومد که اینا چه جوری براق شدن ؟ برای من هم پیش اومد ولی تنها جوابی که شنیدم این بود : ما اون تو عجی مجی می کنیم وقتی میان بیرون براق می شن ! )

عکس پنجم : بعد یه خانومه یه عکس برگردون هایی رو می چسبونه روی قوری ها بعد این شکلی می شن !

بعد هم عموم اینا اومدن و ما به طرف اردبیل حرکت کردیم !

در مورد اردبیل چیز های زیادی دارم که بگم ولی بقیه اش برای بعد !