2008/09/27

بازی های مرگ

سلام به بروبچس عزیز !!!

یه چی که من نمی دونم چیه جدیدا توی وبلاگ ها و بلاگ های 360 مد شده که 5 تا از بلا هایی که به سرت اومده و جون سالم ازشون به در بردیم رو بنویسیم آخر سر هم 5 نفر رو مأمور کنیم که اونا هم 5 تا بلایی که سرشون اومده و جون سالم به در بردن رو بنویسن و انقد همینجوری بگرده دیگه نمی دونم تا کجا ممکنه ادامه داشته باشه !!!

اما همه این متن رو بخونین که مطالب خنده دار توش زیاد داره و این که خیلی دلم می خواد این 5 نفر رو بد بخت کنم که به خرابکاری هاشون اعتراف کنن !!!:دی

1_ اولیش ماله زمانی بود که من 4 یا 5 ساله بیشتر نبودم و رفته بودیم مشهد !! یکی از اون روزا حس این اومده بود که گل هایی رو به رنگ های مختلف بچینم و با خودم ببرم خونه خیلی خوشحال بودم تقریبا تا آخر کار هم دووم آوردم رسیدیم به یه کوچه مونده بود که به خونه برسیم اون موقع بود که یه گل به رنگ بنفش تیره که مایل به مشکی بود توجه ام رو جلب کرد کلکسیونم فقط یه گل مشکی کم داشت صاحاب خونه که ظاهرا اصلا راضی نبود من گل هاش رو بچینم چند دقیقه قبلش پیاده رو ی سنگ مرمریش رو شتسته بود من هم به محضه این که به اونجا رسیدم و پاهای کوچیکم رو گذاشتم زمین با مخ رفتم توی باغچه و دیگه هیچی یادم نمیاد تا وقتی که چشم وا کردم دیدم شکیبا فامیلمون بالا سرم وایستاده می گه ترمه بیا بریم بازی من هم با آرامش دوییدم دنبالش ولی جدا حوادث بعد از افتادنم رو یادم نمیاد بعد ها که از مامانم پرسیدم بهم گفت به هوش بودی سر پا وایستادی و تا خونه اومدی اما من اصلا یادم نیست!!

2_ دومیش ماله زمانی بوده که با زن پسر خاله ام به خونه ی مادریش رفته بودیم که من با baby سگشون بازی کنم و خودش هم یه خورده به قول رشتیا با مامانش و خواهرش کله گپ بزنه :دی من اون روز گیر دادم بیاین baby رو حموم کنیم baby هم به این حموم راضی نبود داشتم سرش رو می شستم که کف رفت تو چشش و منو گاز گرفت خیلی ترسیده بودم و جیغ می کشیدم منو بردن درمونگاه گفتن که اگه سگه هفته ی پیش واکسنشو زده مشکلی نیست یه دور با الکل بشورینش خوب می شه ! من این واقعه رو تا حالا ئاسه هیچکس تعریف نکرده بودم مطمئنم اگه خواهرام بخونن کله واسم نمی ذارن !

3_ سومیش هم این بود که از خدا پنهون که نبود از شما چه پنهون با امین (اون امینی که میاد اینجا واسم کامنت میذاره نه یکی دیگه )داشتیم توپ بازی می کردیم یه ساعت پیشش هم تو رشت همیشه بارونیه ما بارون اومده بود و همه چی خیس شده بود خلاصه توپ میفته بالا پشته بوم یه اتاقک که توی حیاطمونه تا حالا این اتفاق نیوفتاده بود اگه هم افتاده بود توپ با ارزشی نبود اما امین این توپ رو خیلی دوست داشت گرون خریده بودش از اون جایی که من توپ رو انداخته بودم اون بالا قهرمان بازی در آوردم گفتم نردبون رو بیارین من می رم بالا خلاصه نردبون رو آوردن و من رفتم بالا و توپ رو انداختم پایین جاتون خالی اون بالا گیر کرده بودم نمی دونستم چه جوری بیام پایین خلاصه دیدم یه نفر کله شو از پنجره آورده بیرون من هم ترسیدم مامانم باشه یا بره به مامانم بگه با هول اومدم پایین داشتم می دوییدم جوری که از پله ی سوم پام لیز خورد و افتادم پایین این که نمردم جایه شکر داره!

4_یه بار هم بازم با امین حوصله مون سر رفت گفتیم چی کار کنیم چشمون افتاد به درخت آلوچه ی همسایه بغلی درشت و سبز حال می داد بخوریم بازم چون من بزرگتر بودم و دیدم نسبت به بقیه ی بچه ها بهتر بود قدم هم از همه بلند تر بود از دیوار رفتم بالا و شروع کردم به کندن اه گل بگیرم این شانسو ه همون روز همسایه خونه بود و اومد بیرون داد و هوار راه انداخت من هم که گوز ترس تا دیدمش از دیوار 2 متری پریدم پایین چشتون روز بد نبینه من اون موقه قدم چقدر بود خلاصه ارتفاع زیاد بود با این حال من پریدم و زنده موندم ! البته بگم از این حادثه همچین جونه سالم به در نبردم یه تیکه از گوشت آرنجم کنده شد ولی به یه پوست آویزون بود برای این که نکنمش گذاشتمش رو پوستم و یه چسب زخم روش همونجوری پیوند خورد و الان یه گوشت اضافه روی آرنجم دارم !

5_ آخریش هم همین چند روز پیش اتفاق افتاد کل تابستون رو موندم خونه و پایه اینترنت و این وبلاگ زحمت کشیدم آخرش هم که اومدم یه روز برم پایین اینجوری شد !

روز آخر اومدم برم با امین و یاسمین و شقایق و بقیه ی بروبچس یه خرده بگیم بخندیم رفتم نشستم گوشه ی حیاط همه ی بچه ها از من کوچیکتر بودن بزرگترینشون 2 سال باهام اختلاف سنی داشت با این حال اونا بهترین دوستام بودن و من کل بچگیم رو باهاشون سر کردم یاسمین از وقتی به دنیا اومد با من بود تا الان دوسش دارم دوستمه و اون هم منو دوست داره همه شون رو دوست دارم اما تم من تغییرات کرده به دوستای اینترنتیم بیشتر علاقه نشون می دم شاید چون اونا ازم بزرگترن یا بهتر بگم هم سن و سالم هستن ولی به هر حال گوشه ی حیاط نشسته بودم و امین طبقه معمول منتظر بود مامانش بهش آب بده و با انده عطش داشت حرصش رو روی توپ خالی می کرد و اونا می کوبوند به دیوار کناره من از شانسه بدم توپ ر. با بیشترین توانش شوت کرد توپ خورد به دیوار و صاف اومد تو صورتم و صورتم رو ناقص مرد تا نیم ساعت نشسته بودم تا دیگه صورتم گزگز نکنه راستش رو بگم این سومین باری بود که امین توپ رو می کوبوند تو صورتم اونم از نوعه دو لایه اش اون پسر هایی که هنوزم که هنوزه می رن تو کوچه فوتبال با توپ لاکیه دو لایه می دونن من چه دردی رو تحمل کردم !!!

خب حالا وقت تعیین اون 5 نفر شده بین دوستام زیاد وبلاگ نویس نمی شناسم ولی به هر حال چند تاشونو می گم :

1: تینا ( خواهرم )

2:میثم (توی 360 بلاگ داری از زیره کار در نرو )

3: کمیل (که ارتش وحشی وبلاگشه و بهش عشق می ورزه )

4:تارا ( اون یکی خواهرم نه ! دوستم تارا ویلیامز )

5: خیلی دوست دارم خاطرات حمید ناظر انجمن سایت درن شان فنز رو بخونم (منتظرم حمید رضای عزیز)

2008/09/23

moonlighte 1


تئودور مثل همیشه زمان غروب در بالای تپه به پا ایستاده بود و سرکشی می کرد . باد در شاخ هایش می پیچید و صدای عجیب و ترسناکی ایجاد می کرد . همین عظمت او را بیشتر می کرد توله گوزن های کوچک همیشه از او می ترسیدند اما همین توله گوزن ها هم می دانستند در پشت آن چهره ی قوی و مسمم ، قلبی مهربان و کوچک قرار دارد!

قلبی که هم اکنون انتظار رسیدن ماه های آینده را می کشید . چند ماه دیگر توله گوزن های کوچک به دنیا می آمدند . رئیس جدید قبیله شور شوق خاصی برای دیدن اولین فرزندش را داشت تئودور جوان چند ماه دیگر اولین توله ی خود و رئیس بعدی قبیله را می دید .

تئودور در فکر و خیال به سر می برد و در همان حال در بالای تپه با وزش باد می جنگید و به گله ی خود که بیش از 50 گوزن پیر و جوان در آن زندگی می کردند نگاه می کرد .

ناگهان غم بزرگی او را در بر گرفت . نمی توانست باور کند که روزی مانند آلبرت پدرش که رئیس قبلی قبیله بود یا مانند گوزن های پیر و سالخورده ی دیگری که در پایین دره می دید که خسته و تنها در حال چریدن هستند بشود .

اما فکر این که اولین توله اش گوزن نری که زیبا و با عظمت والایی باشد که قرار است جای او را بگیرد دوباره شادش می کند و شور و شوق خاصی را در دیدگانش به وجود می آورد .

عده ای از گوزن ها با رئیس شدن تئودور موافق نبودند از نظر آن ها تئودور جوانی کنجکاو ، بی مسئولیت ، خیال پرداز و الکی خوش بود .

اما تئودور ثابت کرده بود که می تواند این گونه نباشد . اگر بخواهد که این گونه نباشد . ولی تئودور گشت و گذار در تپه ها و صخره ها را دوست می داشت از خیال پردازی در مورد آینده لذت می برد و از کنجکاوی کردن و داخل هر سوراخی را دیدن خوشش می آمد پس او می خواست که این گونه باشد . هنوز همراه گوزن های جوان تر به قله ی کوه ها می رفت و گشت و گذار می کرد اما مسئولیت های خود را در مورد گله فراموش نمی کرد و آن ها را به خوبی انجام می داد .

هوا رو به تاریکی است . تئودور هنوز بر فراز تپه ایستاده و خیال پردازی می کند که همسرش، جاسمین به کنارش آمد چند لحظه ای عاشقانه به یکدیگر نگاه کردند و بعد به افق های دور و غروب زیبای خورشید خیره شدند .

جاسمین نیز جوان کنجکاوی بود . آن ها همدیگر را در این گشت و گذار ملاقات می کردند و به شدت یکدیگر را دوست داشتند .

همه مشغول کار های خود بودند و برای استراحت آماده می شدند هوا تاریک شده بود و خورشید در آسمان دیده نمی شد . ناگهان صدای فریاد های سوزناکی آن ها را از کار باز داشت . صدا از طرف جاده ای که در آنسوی دشت قرار داشت می آمد . تئودور خود را در آماده باش کامل قرار داد و زود تر از گوزن های دیگر شروع به دویدن کرد تا از خطر های احتمالی برای گله جلو گیری کند . عده ای از گوزن های جوان نیز به دنبال او شروع به دویدن کردند زمانی که متوجه هم پایان خود شد برگشت با نگاه خشمگین خود به آن ها بفهماند که اول باید خطر را تشخیص بدهد و لازم است که آن ها به گله باز گردند .

جاسمین نیز در میان آن ها بود اما از جای خود تکان نمی خورد . تئودور به او زل زده بود و از او می خواست که برگردد . جاسمین پس از چند دقیقه سر خود را برگرداند و آرام و غمگین و البته نگران برای همسر عزیزش به طرف گله به راه افتاد .

تئودور با بالا ترین سرعتی که در توان داشت به طرف جاده حرکت می کرد . صدای ناله ها هنوز به گوش می رسید که هر لحظه بلند تر و زجر آور تر می شد .بالاخره به انتهای دشت رسید و پشت درختی پنهان شد .

این جا محل رفت و آمد موجوداتی بود که خود توانایی حرکت داشتند اما به خود زحمت حرکت نمی دادند و سوار موجودات دیگری می شدند که سرعت بسیار زیادی داشتند . این موجودات را انسان می گفتند یکی از آن ها که بسیار پیر و سالخورده بود در غار بالای کوه زندگی می کرد اما او از تونایی حرکت خود استفاده می کرد . بسیار مهربان بود و به گله کمک بسیاری می کرد گوزن های زخمی و بیمار را مداوا می کرد.

این موجودات خیلی کم از این محل عبور می کردند شاید سالی یک یا دو بار اما به هر حال تاکنون آزاری به گوزن ها و دیگر موجودات دشت نزده بودند .