قبل از این که داستان رو بخونین بگم که هوم علیرضا دستت برای انتقادت در مورد :دی درد نکنه سعی می کنم کمتر ازش استفاده کنم ! داستان رو بخونین و لذت ببرین از این به بعد هم سعی می کنم کمتر مطالب خارج از محدوده بذارم به خاطر وقت کمی که دارم برای نوشتن یا تایپ بیشتر سعی می کنم این وقت ها رو برای نوشتن داستان هام بذارم تا مطالب متفرقه دست حمید هم برای انتقادش در مورد داستان مهتاب یا همون moonlight درد نکنه که گفت فعل های ماضی رو یه خرده قاطی پاتی نوشتم سعی می کنم اصلاحش کنم !
فصل 3 : دعوا !!!
همه عین بمب منفجر شدن .....!!!
همه به جز انوش !!!
قاسم با خنده پرسید : حالا چرا انوش ؟ چرا کاوه نه ؟ یا اردلان ؟
نیوشا جواب داد : 1_چون کاوه داداشمه 2_چون اردلان اختراعاتش حرف نداره 3_انوش فقط کارش تو تیکه پروندن خوبه که اونم با یکمی تمرین خودمون هم می تونیم انجامش بدیم !
انوش در این لحظه خیلی خیلی قرمز شده بود هم از لحاظ عصبانیت هم از لحاظ خجالت. من نمی دونم چه جوری چهره ی قهوه ای رنگ سوسک ها تبدیل به قرمز میشه دیگه خودتون قیافه ی انوشو تصور کنین من بیش از این نمی تونم توصیف کنم .
یه دفعه داد زد و گفت : خانم نیوشا اگه خیلی عاشق اون پسر چشم آبی احمق هستین که فقط رنگ بالش از بقیه سوسک ها روشن تره ( انوش داره به بور بودن مهبد اشاره می کنه ) می تونین برین با همون انتر دوست بشین ! آره!!! آره!!! چه خوش خیالم من !!! اونم حتما میاد به احمقی مثل تو پیشنهاد دوستی می ده البته خودش کمیتی از احمقیت تو نداره اگر نداشت دنبال اون عسل خانوم راه نمی افتاد و واسش هانی هانی نمی کرد . منو بگو به خاطر کی پیشنهاد دوستی اون همه دختر خوشگل تر و پولدار تر از تو رو رد کردم به خاطر یه دختر که کار شب و روزش شده مسخره کردن من !!!
نیوشا گفت : پس بگو به خاطر پول بابام باهام دوست شدی در ضمن تو پولدار تر از بابای من از کجا می خوای گیر بیاری؟؟؟
انوش جواب داد : خوبه خودت داری اعتراف می کنی : پولدار تر از بابای من! مطمئن باش تا وقتی کاوه و شیدا اینجا هستن چیزی از اون ارث به تو یکی نمی رسه در ضمن آره به خاطر پول بابات باهات دوست شدم عاشق چشو ابروت نشده بودم که !!!
با خشم داشت از اتاق بیرون می رفت در همون حین با لحنه مسخره ای می گفت : پولدار تر از بابای من !!! نیست بابای من آه در بساط نداره و 2 برابر بابای تو در ماه در نمیاره به خاطر همون اومدم با تو دوست شدم چون آدم قحطی بود.
انوش رفت نیوشا هم نشست گریه کرد .
قاسم و اردلان همین جور هاج و واج مونده بودن ! شراره و شیدا سعی می کردن نیوشا رو آروم کنن! کاوه هم یه لبخند احمقانه روی لبش نشسته بود و زیر لب یه چیز می گفت و به گفته ی خودش می خندید ! بعد از چند ثانیه یه اشاره به اردلان زد و پاشد و از اتاق رفت بیرون اردلان هم همینجور ماتم زده دنبالش رفت . قاسم که دید نمی تونه بین دخترا بشینه پاشد دنبالشون رفت . انوش رفته بود توی حیاط و بین علف ها دراز کشیده بود و به آسمون نگاه می کرد . صدای خنده ی کاوه که می گفت : اگر دیدی سوسک جوانی در حیاطی دراز کشیده و زل زده به آسمون بدون یه گوهی خورده دعوا گرفته!با کی ؟؟؟ اونشو دیگه جرأت کنین از خودش بپرسین ! ولی انوش حال کردم خوب زدی تو حالش تا خواهر من باشه پاشو از گلیمش دراز تر نکنه !!!
اردلان گفت : خب حالا توام مثلا خواهرته ها !! نمی خواد آتیش دعوا رو زیاد کنی و چوب بریزی توش ! انوشیروان بیا برو معذرت خواهی کن واقعا حرف بدی زدی !
انوش دوباره گر گرفت و گفت : چی ؟؟؟ من برم معذرت خواهی کنم؟؟؟ من؟؟؟ تو خواب ببینین همتون!!! از همون موقع که به نیوشا پیشنهاد دوستی دادم متوجه می شم به اون پسره توجه خاصی داره مگه من خرم ؟؟؟ گوشام دراز شده کاوه ؟؟؟ راستشو بگو دراز شده ؟؟؟
کاوه که دید انوش داره جدی حرف می زنه گفت : نه!!
انوش ادامه داد : نکنه دم در آوردم؟؟؟؟ یا پاهام به جای اینکه 6 تا باشن شدن 4 تا نکنه رنگم از قهوه ای به طوسی خاکستری تغییر پیدا کرده هان؟؟؟؟
اردلان و کاوه گفتن : هیچ کدوم از اینایی که گفتی اتفاق نیافتاده !!!
انوش گفت : اگه نیفتاده پس چرا....؟؟؟ هان چرا نیوشا من رو خر گیر آورده ؟؟؟اگه خیلی دوست داشت بااون دوست شه می رفت با اون دوست می شد اگر هم مهبدرو بیشتر دوست نداره چرا انقد به روم میاره؟چرا نمی گه منو دوست نداره تا من هم برم با دختر مورد علاقه ام دوست بشم؟؟؟
کاوه گفت : ههههوووو !!!!! دختر مورد علاقه ات کسی به جز خواهر منه؟؟؟
قاسم که تازه وارد جمع شده بود گفت : مگه به غیر از نیوشا کس دیگه ای رو هم دوست داری ؟؟؟
کاوه جواب داد : فضول رو بردن جهنم گفت هیزمش تره ...!
اردلان گفت : کاوه تمومش کن ! قاسم من و انوش نیست که هر چی دلت می خواد بهش بگی خیلی از ما بزرگتره !
انوش جواب قاسم رو داد که : نه ولی موقعیت های بهتر از نیوشا داشتم !
کاوه گفت : راستی انوش تو جدی پولدار تر از بابای من از کجا می خوای گیر بیاری ؟
انوش گفت : برو بمیر اینو گفتم که یه چیز گفته باشم که روی نیوشا رو کم کنم و گرنه معلومه که توی رشت از بابای تو پولدار تر پیدا نمیشه البته بذار روی این تأکید کنم توی رشت من که از شهر های دیگه خبر ندارم . ولی تا چند وقت دیگه خبر دار می شم.
اردلان گفت : منظورت چیه ؟
انوش جواب داد : خب به احتمال زیاد من توی کنکور یه شهر دیگه قبول می شم .
کاوه گفت : می شی که می شی! چه ربطی داشت! قبول شدی باید به فکر این باشی که چه جوری منو راضی کنی که بذارم تو بری چون نمی ذارم بری اگر هم گذاشتم خودم باهات میام اردی رو هم شاید با خودمون بردیم .
انوش گفت از همون اول می دونستم اگه با تو دوست بشم از شرت خلاص نمی شم از دست تو هم خلاص نشم لااقل از دست خواهرت خلاص می شم .
تا کاوه اومد جواب بده یه نفر داد زد : کککککککککککککککاااااااااااااااااااااووووووووووووووووهههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!
تا فصل بعدی و مطلب بعد بای ...!