2008/06/29





پیک نیک !!!

بچه ها داریم نزدیک به دورانی می شیم که بهش می گن تابستون و پر از جمعه هایی هست که بهش می گن روزه پیک نیک !

اولین پیک نیک تابستون سال 1387 رو وسط امتحانا رفتم همون 5 روزی که تعطیل بود رو می گم این هم یه سری عکس که خودم گرفتم و عاشقشونم البته خیلی زیاد بودن و من یه سری رو که خودم از همه بیشتر دوست داشتم رو گذاشتم اگه می خواین بگین بیشتر بذارم در ضمن اون هم عکس خودمه که دست دختر عموی عزیزم درد نکنه که ازم گرفت از همین جا می بوسمش و می گم عزیزم منتظرم امتحاناتت تموم شه تا بیای رشت مثل همیشه با تینا بریم بلوار گیلان دور بزنیم !

2008/06/25

کشتی بادبانی یا بخار؟؟؟


کیش 2 : کشتی بادبانی یا بخار؟؟؟

خب دفعه ی پیش گفتم بعدا بیشتر توضیح می دم !

توی پاساژا که اصلا خوش نمی گذشت آخه من اصلا از خرید خوشم نمیاد راستش رو بگم در تمام اون 4 روز تقریبا 3 روزش رو یا کمی بیشتر در پاساژ ها سر می کردیم وقتی هم که به این همه خرید رفتن اعتراض می کردم خب جوابمو معلوم بود چون با رها شنیده بودمش همه می گفتن خب ترمه جان کیش جزیره ی تجاری هست همش خریده !

با این که قانع نمی شدم می گفتم چشم قانع شدم تمام وقت می ریم خرید چون کیش جزیره ی تجاریه ! مگه کار دیگه یی هم می تونستم بکنم ؟؟؟

اونجا که بودیم یکی دیگه از دلایلی که دوست نداشتم بریم پاساژ این بود که همیشه از طبقه اول تا آخر پاساژ ها رو نگاه می کردیم ! شاید بگین این کجاش بده ؟؟ اصل مطلب اینه که همیشه در آخرین طبقه ی پاساژ ها با چیزی رو به رو می شدیم به نام : کافی نت .

خب من رو که می شناسین عشق اینترنت اون موقع بود که یه حلقه هایی توی چشمام درست می شد دستام بی حس می شدن چونه ام می لرزید و چیزی که از همه بیشتر منو آزرده می کرد این بود که اجازه نداشتم وارد اونجا بشم !

خداییش ظلمه یه هفته کامپیوتر و اینترنت نداشتن زوره زور !

چون از خرید خوشم نمیاد هم چین چیز زیادی هم گیرم نیومد نصف چیزایی رو هم که خریده بودم به دوستام رسید چیزایی با عنوان : سوغاتی!

یکی دیگه از چیز هایی که توی کیش توجه منو به خودش جلب کرده بود وجود یک سری موجوداتی بود به نام : مارمولک !

توضیح بیشتر بخوام بدم این جوری میشه :

این جانوران بیشتر در نواحی ای به نام رستوران یافت می شدن که در نزدیکی سواحل نیلگون خلیج فارس قرار داشتند و از باقی مانده ی غذای انسان ها تغدیه می کردند بر خلاف مارمولک هایی که در همه جا وجود دارند این مارمولک ها بسیار چاق و تپل بودند ! تعجبی هم نداشت وقتی هر روزه از غدا هایی مانند : کباب میگو ، میگو کباب شده ، میگو سوخاری ، میگو خام ، میگو نیم پز ، نیمرو میگو ، میگو سرخ شده ، میگو پخته ، مخلوط دریایی و از همه مهمتر گوشت کوسه تغذیه می کنند باید هم به این شکل باشند من جای این مارمولک ها بودم اکنون 120 هزار تن وزن داشتم !( بچه ها هر وقت رفتین کیش این رستوران های دریایی نرین اگر هم رفتین فقط میگو سوخاری سفارش بدین نه مخلوط دریایی نه گوشت کوسه هیچ کدوم از اینا رو نخورین مخصوصا گوشت کوسه من حاضرم 99999999 تا کوسه من رو بخورن ولی دیگه گوشت کوسه نخورم واقعا بد مزه بود)

در مورد کشتی یونانی هم باید بگم که:

در سال 1343 یه روز صبح مردم شاهد این ماجرا بودن که یه کشتی یونانی که ظاهرا سرعتش زیاد بوده و نتونستن مانع پیشرویش بشن تا ساحل میاد و گیر می کنه خیلی تلاش می کنن که درش بیارن ولی نتونستن بعد مسافر هارو پیاده می کنن و سوار یه کشتی دیگه می کننشون و می فرستنشون خونه هاشون !

خواهرم که داشت اینارو توضیح می داد من گفتم : اااا چه جالب فرض کن یه روز صبح از خواب پاشی ببینی یه کشتی جلوی خونه اته !

وقتی یه نگاهی به دورو برم انداختم به این نتیجه رسیدم که این اتفاقی که من گفتم برای هیچ کس نیوفتاده چون خونه ای در کارنبود که هیچی هیچ ساختمونی هم اون اطراف وجود نداشت !

این کشتی خیلی منو به خودش جذب کرده بود همش دوست داشتم برم توش !

دوست خواهرم مسخره ام می کرد و می گفت این یه کشتی بخار ساده اس همچین قدیمی هم نیست حال مثلا یه کشتی بادبانی بود باز می شد گفت کشتی بادبانی قدیمیه دوست داری بری توشو ببینی این هیچ چیز خاصی نداره !

ولی خب از علاقه ی من به ورود به اونجا چیزی کم نشد !

اگه شما هم مثل من اون کشتی رو از نزدیک ببینین عاشقش می شین !

یه چیز دیگه هم که توی کیش قابل توجه بود این بود که توی کیش اصلا ماشین شخصی نمی دیدی ! اگر هم می دیدی شاید روزی 2 تا یا 3 تا اگه یه 24 ساعت کامل بیرون می موندیم و ماشین شخصی ها رو می شمردیم واقعا انگشت شمار بودن و این که در کل شهر سرعت بیشتر از 60 ممنوع بود حالا بعضی جاها لطف می کردن منت سرمون می ذاشتن به جای 60 می نوشتن 70 فرض کنین واقعا اگه با لاک پشت مسابقه می دادیم لاک پشته برنده می شد ! عوضش حتی یه دونه هم چراغ قرمز در سطح شهر وجود نداشت ! و یه چیزه دیگه بوق زدن در کل سطح شهر ممنوع بود !

یه جای دیگه ای هم که وجود داشت کاریز بود که چیز خاصی نبود من ازش چیزی سر در نیاوردم چون به توضیحات گوش نمی دادم یه جایی بود زیر زمین و کوچه پس کوچه داشت در زمانی که همه یه جا وایستاده بودن تا به حرف های راهنما گوش بدن من تو کوچه پس کوچه ها دور می زدم باکی از گم شدن نداشتم به 2 دلیل :

1_این که همه جا علامت گذاری شده بود

2_تجربه های من ثابت می کرد که گم نمی شم چون همه جا به همه جا راه داشت

آخر سر هم توسط 2 تا اردک یکی سفید و یکی سیاه که عکسشون رو مشاهده می کنین بدرقه شدیم این اردک ها عاشق گروه ما شده بودن از وسط راه که باهاشون رو به رو شده بودیم تا زمانی که به یه تابلو رسیدیم که روش نوشته بود خروج اینا دنبالمون اومدن !

دیگه هیچی ندارم که در مورد کیش بگم ولی تا مطلب بعد بای!

2008/06/24

نه نه نه

نه... نه...نه...!

وای وای وای !

سال سوم هم تموم شد .

کی باورش می شه ته تغاری خاندان توحیدی که از همه ی همه کوچیکتر بود الان یه پا بچه دبیرستانی باشه !

وای وای نمی خوام دوست ندارم بچه بودن خیلی بهتر از عالم بزرگیه !

واقعا زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که من تو حیاط خونه مون می دویدم و جیغ می کشیدم و دوستام رو دنبال می کردم .

الان که به اون زمان فکر می کنم که بچه بودم و چقدر در حسرت روزی بودم که بزرگ بشم و برم دبیرستان به خودم میخندم و می گم : خدایا چقدر احمق بودم ! آدم هر چی آرزوی بد داره بر آورده می کنی ! آخه واسه چی؟؟؟ الانه که به خودم می گم : خاک تو سرت ! خل ! از همون بچه گی همون احمقی بودم که الان هستم !

ولی بی خی بابا!

همینه که هست می خوام بخوام نمی خوام هم باید بخوام !

ولی عالم بزرگی هم یه خوبی هایی واسه ی خودش داره !

الان که به این فکر می کنم که باید برم دبیرستان از یه طرف خوش حال می شم از یه طرف ناراحت !

خوش حال برای این که توی دبیرستان آدم های پایه برای خل بازی بیشتر پیدا می شه تا توی راهنمایی و ناراحت برای این که ... :

درس و از این حرفا ... !

خب دیگه چی کار میشه کرد چیزی تو دنیا وجود داره اسمش هست : اجبار برای درس خوندن البته توی جامعه و توی خانواده یا بهتر بگم برای آدم بزرگا اسمش هست امکانات برای درس خوندن ! (یعنی وقتی برای درس خوندن امکانات داری و تواناییش رو داری باید بشینی بخونی !)

ما و خود بزرگ تر ها همیشه غر می زنیم که چرا گروه مخالف فرق بین اجبار و امکانات رو متوجه نمی شن !

البته بعضی از هم سن و سال های من هم هستن که مثل آدم بزرگا فکر می کنن !

یکیشون یکی از دوستای جدید خودم که تو سایت www.darrenshanfans.ir باهاش اشنا شدم 2 سال فقط 2 سال از من بزرگتره ها ولی اگه از نظر تحصیلی حساب کنیم 4 سال بزرگتره یعنی امسال کنکوریه ! باورتون می شه ؟؟؟!!! خب این یعنی دیدش به درس مثل آدم بزرگ هاست دیگه !

ولی خب زیاد حرف زدم خلاصه کنم که :

از این به بعد ترمه که ته تغاری خاندان توحیدی بود و از همه کوچیکتر بود و با همه فرق داشت حالا باید بشه :

یکی مثل بقیه ی اعضا ی خانواده !!!

(هر چقدر هم تغییر کنم همون ته تغاری باقی می مونم !)

2008/06/18

اگه سوسکی!!!2

فصل 2 : معرفی !!!

شیدا: اردلان تو ذهن خیلی خیلی خیلی خلاقی داری ول....!

نیوشا پرید وسط حرفش وگفت :آره ...!آره...! اختراعات واقعا محشرن !

انوش حرف نیوشا رو تایید کرد و گفت : آره محشرن ولی همیشه یه مشکل کوچولو دارن .

کاوه حرف انوش رو ادامه داد و گفت : اونم اینه که ما نمی تونیم بریم وسط دعوا بگیم فرنود جان شما آدامس میل ندارین؟؟!!

شراره جواب داد : آره بعد اون موقعست که همه ی آدامسو بچپونه تو دهنت و بهت بگه نه گاوه جون همشو خودت بخور !!

همه زدن زیر خنده حتی قاسم که پشت در گوش وایستاده بود و از موضوع خبر نداشت می خندید ولی خیلی خودشو می پایید که بچه ها صداشو نشنون و لو نره .

کاوه به مسخره گفت : هه هه !!؟؟

بعد با لحن جدی و عصبانی ادامه داد : تمومش کنین آخرین بارتون باشه که اسم منو مسخره می کنین.

اردلان به خاطر این که اختراعش به درد نخورده بود تا حالا ساکت بود گفت : ای بابا شراره تمومش کن دیگه گاوه جوووون ناراحت شد...!

باز همه زدن زیر خنده .

کاوه داد زد : دست همتون طلا ...!

و با شدت در رو وا کرد و دید که قاسم پشت در وایستاده . کاوه که از همون روز اول با قاسم لج بود گفت : تعارف نکن بیا تو ...! فکر نمی کنی اگه در می زدی و با اطلاع دادن و اجازه گرفتن به حرفامون گوش می دادی مؤدبانه تر بود؟؟!!

شیدا که متوجه حرف ها و رفتار کاوه شده بود گفت : کاوه از دست ما ناراحتی چرا رو سر اون بیچاره خالی می کنی ؟! بیا تو قاسم .

قاسم که از رفتار صمیمی شیدا خوش حال شده بود با پر رویی رفت تو.

انوش که ماتش برده بود گفت : رو رو برم ! گاوه جووون بیا تو شراره قول می ده دیگه کاوه صدات نکنه همیشه بهت بگه گاوه !

کاوه یه نگاه همچین عصبی به انوش زد ( از اونایی که تا آدم به چشمشون نگاه می کنه می فهمه دارن می گن یا حرفتو پس بگیر یا همین الان درسته قورتت می دم و یه خرده همچین شلوارشو نم دار می کنه )

انوش هم همینجوری با اون لبخند ابلهانه ی همیشگیش تو چشمای کاوه زل زد و گفت : کاوه قبلا بابت این نگاهت بهت می گفتم شاشیدم خودمو ! یا در رو می بندی میای مثل بچه ی آدم که نیستی می شینی سر جات یا یه چیز دیگه بهت می گم ! خودت انتخاب کن ؟

کاوه گفت : مثلا چی می خوای بگی ؟؟!!

انوش جواب داد : این دفعه بهت می گم نگات باعث شد ....!

کاوه پرید وسط حرفش و گفت : خیله خب بابا ادامه نده هر چی آبرو داشتیم بردی ! تمومش کن!

در رو بست و گفت : در ضمن آخرین بارم هست که می بخشمتون .

قاسم خیلی منتظر شد ولی هیشکی بلند نشد تا دیگران رو به اون معرفی کنه پس گفت : من که نباید معرفی کنم باید بکنم؟؟!!

شیدا گفت : مثل همیشه کار خودمه . این دوست من شراره ست . اسمش واقعا بهش میاد درست عین شراره ی آتیش پر جنب و جوشه ولی گاهی وقتا هم خاموش میشه مثل شراره ی آتیش که بعد از چند ثانیه خاموش میشه !

شراره با حالت معذبی برای قاسم دست تکون داد و لبخند زد . قاسم هم گفت : خوش بختم ! شراره جواب داد : هم چنین!

شیدا می خواست بقیه رو معرفی کنه که انوش گفت: وایسا...! از این به بعد رو بذار به عهده ی من...!

شیدا با حرکت سر موافقتش رو نشون داد و نشست سر جاش .

انوش ادامه داد : من انوشیروان هستم بهم می گن انوش چیز دیگه نمی گن چون : 1_ جرأتش رو ندارن ! 2_ می دونن ضایع می شن ! 3_چون می دونن اگه یه صفت روی من بذارن 2 روز بعد کل مدرسه با یه اسمی صداشون می کنن که حتی تو ترسناک ترین کابوس هاشون اونو نمی شنون .

قاسم یه جوری بهش زل زد که می گفت یا بیشتر توضیح بده یا اعتراف می کنم که خیلی خنگم .

کاوه پا در میونی کرد و گفت : از کلمات بد استفاده می کنه لطفا توضیح بیشتر نخواه !

قاسم تازه گرفت که اونا چی می گن گفت : آهان ادامه بده...!

انوش به اردلان اشاره کرد و گفت : این اردلان هستش ما بهش می گیم اردی...! حالا دیگه خیلی بخوایم صمیمی باهاش رفتار کنیم بهش می گیم عر عرو ...! این مخترع گروه ماست ! اختراعاتش حرف نداره و فقط به درد این می خوره که اردوان داداش کوچیکش رو تهدید کنه که راجع به خرابکاری هاش چیزی به مامانش اینا نگه ! ولی از اردوان خوشم میاد بچه ی تخسیه همیشه با وجود تهدید های اردلان میره همه چی رو به مامانش میگه در مواقع خاص که می دونه اردلان حسابی تنبیه می شه به باباش می گه ما بهش می گیم دوان دوان این بچه همیشه میدوئه هیچ وقت نمی تونی ببینی راه بره لامصب اسمش هم بهش میاد اردوان : دوان دوان خداییش هیجان انگیز نیست ...!!؟؟

اردلان که دیگه حسابی جوش آورده بود گفت : بسه دیگه قرار بود منو معرفی کنی نه اون بچه تخس و فضول رو .

انوش گفت خب بابا ! قورتم نده من که « قورباغه رو قورت بده » نوشته ی «برایان تریسی» نیستم! (بچه ها می دونم ربطی به داستانم نداره فقط می خواستم یه اشاره به یه نویسنده ی معروف کرده باشم !!!) این هم گاوه جووون خودمونه ! اوه...؟؟؟!!!! ببخشید کاوه جووون!!

قاسم گفت : یه سوال ؟؟؟

همه جوری به قاسم نگاه می کنن که انگار هر کی زودتر جواب بده برنده ست . مثل همیشه همه به جز کاوه!!

قاسم گفت : فرنود کیه ؟

کاوه گفت : خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم گوش وایستاده بودی .

همه یه ااااووووو بلند بالا گفتن و غر زدن که فکر کردیم چی میخوای بپرسی ....!!!!

انوش جواب داد : فرنود سر دسته ی یه گروه هستن که توی مدرسه مخالف ما هستن البته ..... مدرسه که چه عرض کنم همه جای دنیا با ما دشمنن کلا البته نه این که فکر کنی ما با اونا خوب هستیم و فقط اونا با ما بدن نخیر ما هم با هاشون بدیم !

قاسم گفت : شما خیلی سخت حرف می زنین خیلی خیلی سخت حرفتون رو می زنین وقتی می گین من متوجه می شم اما زمانی که می خواین توضیح بدین و برای من بازش کنین تا من بهتر متوجه بشم پیچیدش می کنین ومن گیج می شم !

نیوشا گفت : پس من می گم که تو متوجه بشی ببین فرنود یه گروه 6 نفره داره مثل ما 3 تا پسر و 3 تا دختر ! تا اینجا که متوجه شدی؟؟؟!!!

قاسم گفت : آره ادامه بده ...!

نیوشا ادامه داد : تو هر اسمی روی فرنود بذاری مناسبش نیست کمه براش ...! ببین چه جونوری هست ...! یه خواهر داره عسل بهش می گن هانی تا اینجا متوجه شدی؟؟؟!!!

قاسم گفت : آره ولی چرا هانی ؟؟

نیوشا جواب داد : چون عسل در زبان انگلیسی میشه هانی !

کاوه و انوش با هم گفتن : فکر نمی کردم انقدر احمق باشی یعنی انقدر سطح اموخته هات پایینه؟؟؟!!!

قاسم برای اولین بار جوابشونو داد و گفت : من وقتم رو پای این سوسول بازی ها هدر نمی کردم !

انوش هم جواب داد : اگه به انگلیسی می گی سوسول بازی پس حتما به ریاضی می گی جلف بازی!

قاسم گفت : همینطوره !!!

و همه زدن زیر خنده !!!

قاسم به نیوشا گفت : ادامه بده !!

نیوشا به انوش و کاوه که هنوز داشتن می خندیدن گفت : تمومش کنین!

و ادامه داد : داشتم می گفتم عسل 2 تا دوست دو قلو داره اسماشون مهتاج و مهناز ه ! یه داداش دارن اسمش مهبد ه خب حالا شدن 2 تا پسر سومی هم یه پسر لوسو مامانیه که اسمش باربد ه ! با توجه به این که بچه ننه هست همش سوتی می ده و گند می زنه به نقشه های مهبد !!! مهبد خیلی پسر با هوشیه اگه در انتخاب گروهش یه کم تأمل می کرد ما به جای انوش اونو انتخاب می کردیم !