2008/08/26

تشکر

با سلام به همه ی دوستان عزیز!!!

من یه تشکر به همتون بدهکارم !!!

البته نه بهمتون نه به اون کسایی که میان اینجا و هر چی دلشون می خواد می گن و آبروی منو می برن و آخرشم هیچی به هیچی !!!

ولی دوستان لازمه از دو نفر تشکر ویژه کنم ! دو نفر که همیشه اینجا سر می زنن و با نظراتشون یا بهم دلگرمی میدن یا راهنمایی می کنن که چه جوری بنویسم بهتره !!!

این دونفر امین و علیرضا ی عزیز هستن واقعا از ته دل از هر دوتا تون ممنونم از کامنت هایی که خرج من کردین هم همین طور !!!

در درجه ی دوم لازمه از اعضای سایت درن شان فنز و نظراتشون تشکر کنم : مهشید و نسترن و حمید و علی و دیگر اعضای سایت که واقعا تعدادشون خیلی زیاده نام بردنشون از محالاته !!!

علیرضا و امین هم از همین اعضای درن شان فنز هستن !!!

در درجه سوم از کسایی تشکر می کنم که مطالب اینجا رو می خونن ولی نه نظر می دن نه کامنت می ذارن نه مشکلات وبلاگم رو بهم می گن برای نام بردنشون هم می تونم خواهر های گرامی خودم رو نام ببرم !!!

ولی منم از یه چیز انتقاد کنم لطفا اگه متنو می خونین حتی اگه بی نام هم شد کامنت رو بذارین!!!

تعداد کامنت ها واقعا پایینه تا حالا نا امید نشدم و به نوشتن ادامه دادم اما لطفا لااقل از 5 تا کامنت بالا تر بره من میرم وبلاگ دوستا به خدا حسودیم می شه همه می گن خوب می نویسم پس کو تشویق ها و انتقاد هاتون ؟؟!!

چند وقتی نیستم در طی این مدت کسی هست که اعتراض کنه چرا دیگه نمی نویسم ؟؟؟

در مورد متن آتش هم بیشتر از اینا انتظار داشتم نه 2 تا کامنت لااقل 4 تا باید می بود دیگه نه؟؟؟

بازم از امین و علیرضا تشکر ویژه و مخصوص دستتون درد نکنه که بیشتر از همه شما منو تحویل می گیرین !!!

تا چند وقت دیگه بای!

2008/08/16

آتش

نمی دونم چرا ؟

اما هرگز فکر نمی کردم این کارو بکنم !

حتی فکر مسبب یک آتش سوزی بودن مو بدنم و سیخ می کرد !

اما حالا ...!

حالا چی ؟؟؟!!!

حالا خودم بدون این که بدونم چه غلطی دارم می کنم دارم این خونه رو با این همه جمعیت توش به کشتن می دم اون هم چه کشتنی ؟! کشته و سوخته شدن تک تک سلول های بدنشون رو احساس می کنن .

آره !!!

این اتفاق چه جوری می خواد بیفته !

جعبه ی کبریت رو میز بود به من می گن : عشق آتیش !

شمع و کبریت و آتیش و ...!

به هر حال من کسی بودم که رفتم طرفش ! دستم رو دراز کردم جعبه رو باز کردم نمی دونی عجب لذتی داره وقتی با انگشت شست چپم جعبه رو مستقیم هول می دم تا کبریت ها از اون طرفش بیان بیرون !

رنگ های مختلفی داره در اندازه های مختلف اون بلنده نارنجیه اونو ور دارم ؟ یا اونی که کوتاه تره و صورتیه ؟

نه !

هیچ کدوم می خوام اونی که متوسطه و قرمزه رو ور دارم همونی که همرنگ بلوزمه !

ورش داشتم و حالا توی دستمه ! با انگشت اشاره ی دست چپم جعبه رو به داخل هول می دم تا کبریت های دیگه ازش بیرون نریزه !

حالا وقته لذت دومه !

عاشق صدایی هستم که تولید می کنه « خخخخخخششششش » !

می دونی که چیو می گم ؟؟!!

وقتی چوب کبریت رو روی گوگرد جعبه اش می کشم تا روشن شه صدای عجیبی داره و لذت بخش !

مثل زمانی که توی فصل پاییز تو خیابون راه میری و از قصد پات رو روی برگ های خشک می ذاری تا یه صدای خش کوتاه مدتی بده تا ازش لذت ببری !

با این تفاوت که روشن کردن کبریت رو می تونی تا ساعت ها طولش بدی و از صداش لذت ببری اما له شدن برگ ها زیر پات فقط یک ثانیه فقط یک ثانیه طول می کشه !

به هر حال صدای خش که تموم شد یه صدای «پیس»ی می شنوی اینم لذت خاصی داره مثل همون موقعی که کنار ظرف شوئی وایستادی و یه ظرف رو پر از آب می کنی کبریت رو روشن می کنی و می ندازیش تو آب تا از صداش لذت ببری بعد از شنیدن «پیس» لبخندی رو لبات ظاهر می شه و دوست داری انقدر این کار رو تکرار کنی تا کبریت های تو جعبه تموم شه !

بعد از این که کبریت روشن شد دود زیادی تولید می کنه عاشق این هستم که بینی ام رو بگیرم بالا ی دودش تا همش رو استشمام کنم و حس خاصی تو بینی ام ایجاد شه و عطسه ام بگیره عاشق بوی کبریتم !

حالا آتیش داره آروم آروم از چوب کبریت بالا میاد و شعله می گیره دارم به این فکر می کنم اگه چوب کبریت رو رها کنم چی میشه ؟

هیچی نمی شه دست من با زمین حدود یک و نیم متر فاصله داره در طی این فاصله حتما خاموش می شه اگه هم نشه با لگد می زنم روش تا خاموش شه !

ولی نه ...!

الان دارم فکر می کنم اگه بیفته رو زمین و خاموش نشه پام رو نمی ذارم روش اونایی که خودشون و خانواده شون رو آتیش می زنن این کارو نمی کنن پاشونو نمی ذارن رو کبریت اونایی که باعث آتش سوزی می شن این کارو نمی کنن !

همیشه وقتی صفحه ی حوادث روزنامه رو می خوندم می گفتم من هرگز این کارو نمی کنم اما حالا با جون و دل دوست دارم این کارو بکنم !

نه این فکر رو نکنین من نه از زندگی نا امیدم نه توی زندگی مشکل دارم نه یه بیمار روانی ام فقط دلم می خواد آتیش بر پا کنم پس ...!

کبریت رو رها می کنم موکت شعله می کشه اهالی اتاق سرم داد می زنن : ترمه خاموشش کن خاموشش کن تو رو خدا یکی یه کاری بکنه !

من صداشونو می شنوم اما انگار صداشون از ته چاه میاد ! به حرفاشون عمل نمی کنم فقط یک لبخند زدم و به آتیشی که بر پا کردم نگاه می کنم همه از اتاق خارج می شن چند تاشونم سعی می کنن من رو با خودشون ببرن اما من فقط مثل دیوونه ها قهقه می زنم و می خندم هیچ وقت فکرشم نمی کردم این کار از من بر بیاد !

همون جایی که وایستاده بودم چهار زانو می شینم شعله ها به طرفم می یان انگار برام سجده می کنن یا ستایشم می کنن !

تعجبم از اینه که به من بر خورد نمی کنن و صدمه ای به من نمی زنن عجیبه اما انگار دورم یه حلقه ی بزرگ تشکیل دادن یه حلقه ی محافظ از این حلقه به من نزدیک تر نمی شن !

یه حس بزرگ دارم ! احساس می کنم خدا شدم ! خدای آتیش ! اونا دارن منو ستایش می کنن ! منو خدای خودشون حساب می کنن ! من خدام ! خدای آتیش !

صدای داد و فریاد ها رو می شنوم بعضی ها اسمم رو صدا می کنن بعضی ها می گن ترمه دیگه زنده نیست دنبالش نرین بعضی ها جیغ می کشن بعضی ها هم امیدوارن من زنده باشم یا این که همه ی اینا یه خواب باشه ولی خودشون هم می دونن که خواب نیست و حقیقته افراد دیگه عزاداری برای من رو از همین الان شروع کردن !

بیشتر از این حرفا تو خودمم صدا ها رو خیلی گنگ می شنوم توانایی شناسایی صدای اشخاص رو ندارم !

آجر ها تیرچه بلوک ها کم کم فرو می ریزن ! هنوز اون لبخند روی لب هامه و به شعله هایی که به خاطر این که درستشون کردم ستایشم می کنن نگاه می کنم حالا بلند شدم سر پام !

می خندم باهاشون آواز می خونم و می رقصم هنوز کوچکترین صدمه ای بهم نرسیده فقط صورتم و دستام و لباسام به خاطر دود زیاد سیاه شده و چشمام یه خرده می سوزه ! با این حال مثل شعله های آتیش هنوز لباسم قرمزه و خودم مثلشون شادم و می رقصم و می خونم !

خسته می شم ! می شینم رو زمین !

سرم درد می کنه حالا عصبانی می خندم اشک می ریزم بغض گلومو گرفته مدام جیغ می کشم : خدا !

یاد بدبختی هام افتادم ! بدجور هق هق می کنم جیغ می کشم اشک می ریزم و منتظرم ابلیس بین اون همه آتیش جلوم ظاهر شه و کارایی که کردم رو بیاره جلوی چشم !

انگار تو جهنم هستم خودم رو توی بد جور مخمصه ای می بینم !

ساختمون گاهی تکون های شدیدی می خوره انگار داره فرو می ریزه !

هنوز گریه می کنم ! شعله ها کم کم آروم می گیرن انگار از ناراحتی خداشون ناراحتن و دارن پرپر می شن دارن خاموش می شن !

باورم نمی شه که دارم نجات پیدا می کنم!

بلند می شم و راه می افتم آتیش ها جلوی پام خاموش می شن یا در واقع خودشون رو کنار می کشن !

از خونه خارج می شم حالا باید از پله ها برم پایین ! میرم ! همه چی سوخته! همه چی!

وقتی از ساختمون می رم بیرون همه جیغ می کشن : خدا رو شکر !

هیشکی باورش نمی شه من سالم اومدم بیرون و هیچ صدمه ای ندیدم همون جا می افتم زمین خوابم می بره وقتی دارم می خوابم فکر می کنم و فکرم رو زیر لب می گم :

منو بابت این کاری که کردم ، می بخشین ؟

Termeh

Tohidi

یه توضیح کوچیک من فقط احساسم رو نوشتم هیچ وقت قرار نیست چنین اتفاقی بیفته تا حالا هم نیفتاده ولی راستش رو بگم : عشق آتیشم بد جور !

دوست دارم با نظر هاتون بهم بگین اگه شما جای اطرافیانم بودین منو می بخشیدین یا نه ؟

البته نظرتون رو راجع به نوشته ام رو هم بگین !

2008/08/14

المپیک را عشق است

این مطلب امروز رو تو روزنامه خوندم خیلی باهاش حال کردم به خاطر همین دیدم بی کارم نشسته ام تایپش کردم تا حداقل یه کمکی هم به وبلاگم کرده باشم آخه مطمئنم تا 2 الی 3 هفته دیگه هیچی پیدا نمی کنم بذارم این تو !

گاو گفت : ( گاوه دیگه، بعضی وقتا یه حرفایی می زنه که نباید بزنه . وگر نه من که نگفتم ، چون من خیر سرم آدمم و حواسم هست که چی بگم کی بگم کجا بگم . اما این گاو ها هیچ ملاحظه نمی کنن . برای همین پیش دستی کرد و قبل از این که من شروع کنم به نوشتن مقدمه گفت ) دیدن المپیک هم لطفی نداره . اون از این که راه به راه این هنر نمایی های چینی ها رو می برن و به جاش آقای خیابانی نشون می دن ، اون هم از این ورزش کارا که ما رو شرمنده اخلاق ورزشی شون کردن .

شتر : حالا انقدر که من از بخش اول شاکی ام ، بخش دوم برام مهم نیست . یعنی خیلی به ما حیوونا ربطی نداره ما که نماینده نفرستادیم که حالا حالمون گرفته شده باشه . اما من تا میام دل به کار بدم و این تصاویر چینی ها رو ببینم ، زرتی یه آدم المپیک می آد وسط و بعدش هم خیابانی می آد راجع به جاده ابریشم یه چی می گه که یه چیزی گفته باشه .

بوزینه : این جاده ابریشم ، جاده ابریشم که هی می گن که الان نصف بیشترش مشکل پخش داره . الان فقط اون قسمت داخل ایرانش قابل پخشه .

پلنگ : می گم حالا مگه چی کار می کنن توی المپیک که نمی شه دید . اگه واقعا اینقدر بی حیاییه که غیر قابل پخشه ، اصلا برای چی شما ها نماینده می فرستید ؟

میرفتاح ( همون کسی که اینو نوشته ) : با منی ؟

پلنگ : می گم چطور ما اینجا از تو تلویزیون ببینیم بده زشته ، اما نماینده های ورزشی شما از نزدیک ببینن عیبی نداره .

استر : راست می گه دیگه . برا چی این همه آدم بار می کنید و می فرستید اونجا وسط این همه حرکت های نمایشی بی حیایی و غیر قابل پخش .

میرفتاح : اینا رو می فرستیم که برن برامون مدال بیارن تا بهشون افتخار کنیم و بهشون ماشین و حلقه ی گل بدیم و براشون دست بزنیم .

شتر : چقدر هم براتون مدال آوردن ؟ اگر تو و علی رنجپور و چهار تا شاخ شکسته ی دیگه از همین اعتماد رفته بودید ، بیشتر مدال می آوردید . لااقل یه چیزی در همین حد و اندازه ی الان می شدید . بدتر که نمی شدید .

میرفتاح : ما که ورزشکار نیستیم . ورزشکار ها رو می فرستن . روی این ورزشکارا کلی سرمایه گذاری کردن . هزینه کردن . الکی که نیست .

شتر : خب من می گم اگه شما رو می فرستادن اقلا ارزون تر براشون در می اومد . تو نتیجه که فرقی نمی کرد . لاقل تو هزینه صرفه جویی کرده بودن .

پلنگ : حالا که دیگه گذشت ، از الان اقدام کنید برای جام جهانی . یه تیم از همین رفیقایی که گفتی درست کنید ، فوق فوقش می رید می بازید دیگه . مگه چی می شه . عوضش این مراسم افتتاح و اختتام رو از نزدیک می بینید

گاو : تازه هواپیما ی مجانی هم سوار می شید ، تو هواپیما غذا هم بهتون می دن . اگه بغل دستی تون غذا نخورد ، غذای اون رو هم بگیرید بخورید .

میرفتاح : شما دارید همه چی رو به شوخی می گیرید . مساله ی ورزش مساله ی مهمیه .

شتر : به اخبار ورزشی گوش بدی به مهم بودنش بیشتر پی می بری .

میرفتاح : حالا شما دردتون چیه ؟ چی می خواین ؟

شتر : ما که ماهواره نداریم . این خرسه هست تو بالا جنگل خونه داره ؟ اینا ماهواره دارن .

بوزینه : پسر عمو ی من هم داره .

شتر : خوب ازش بپرس . اینا که ماهواره دارن می گن این مراسم افتتاح اونقدر با حال بود که نگو . می گم ما چرا نباید ببینیم ؟ خب همه همش رو هم قبول که نمی شه نشون داد ، اما بالاخره اینقدرش رو که می شه . نمی شه ؟

2008/08/09

اردبیل 3 : مسجد








اصلا امروز حوصله ی اینو ندارم که در مورد مسجد براتون توضیح بدم فقط عکسا رو توضیح می دم حرف خاصی هم ندارم که بگم :

عکس اول : این جا سقف یه اتاقی بود که توش یه 5 تا قبر رو به زور جا داده بودن خیلی کوچیک بود ! ( ببخشید عکس تاره : چون نور پردازیش خوب نبود با فلاش هم ممنوع بود عکس گرفتن به خاطر همین این شکلی شد ! )

عکس دوم : این هم سقف یه تالاره دیگه است که با پودر طلا رنگش کردن !

عکس سوم : این عکس شاه اسماعیل بزرگ هست خودتون که توی تاریخ خوندین کی بود ؟؟؟!!!

عکس چهارم : این هم سقف یه تالار دیگه است ! بازم با پودر طلا رنگش کردن !

عکس پنجم : این جای دست جای دست غول بود انقد گنده بود ! ولی جدی این نشان سلطنتی شاه اسماعیل بود و از اونجایی که شاه اسماعیل مذهبی بود و علاقه ی زیادی هم به خانواده ی پیامبر داشت این یه جورایی نشانه ی دست بریده ی ابوالفضل هم بود ( اینا رو راهنما گفته بود برای اولین بار به صحبت های راهنما توجه کردم ! )

عکس ششم : این سوراخ سنبه هایی که می بینین جای یه سری چینی بود که در دوران های مختلف غارت شده و بقیه شون هم بین موزه های دیگه ی ایران پخش شد البته چهار تا دونه رو هم تو شیشه همون درو بر گذاشته بودن !

عکس هفتم : این هم یه سری آیه ی قرآن هست که روی پوست آهئ نوشته شده !

دیگه حرفی درباره ی اردبیل ندارم ولی منتظر مطلب بعدی باشید !

2008/08/05











وقتی رفتیم اردبیل تصمیم گرفتیم ، یه سری هم به مسجد شیخ صفی هم بزنیم ! از شانس ما اون روزا توی مسجد شیخ صفی یه نمایشگاهی بود به نام :


« نمایشگاه سنگ های قیمتی و نیمه قیمتی »

این ها هم یه سری عکس که از همون سنگ ها گرفتم ! بچه ها انواع و اقسام سنگ ها زیاد بودن همه شون هم عجیب غریب و زیبا ولی من عجیب ترین و زیباتریناشونو انتخاب کردم که بذارم اینجا !

دم در ورودی یه پوستر خیلی گنده ( گنده یعنی گنده یه 20 سانتی متر از من بلند تر بود دیگه از لحاظ عرضی می دونید من عرض ندارم که بخوام با اون پوستر مقایسه اش کنم ولی یه 5/1 متری بود ! ) که روی اون ها انواع سنگ ها رو معرفی کرده بود و گفته بود هر کدوم متعلق به کدوم ماه از سال هستش و هر کدوم نشانه ی چیه ! ( می گم متعلق به یه ماهی بود یعنی هر کدوم نشانه ی یه ماهی بودن نه این که فکر کنین این سنگ رو در این ماه از سال پیدا می کنن ! )

حالا از همه ی اینا بگذریم شروع کرده بودم به حفظ کردن اینا تا بعدا مه میام رشت از شما ها بپرسم که متولد چه ماهی هستین و خلاصه اطلاعاتم رو در اختیارتون بذارم مامانم گفت : بیا بریم تو ! گفتم جدی می خوای از این سنگا بخری ؟ گفت : آره اگه قشنگ باشن می خرم ! خلاصه رفتیم تو و من دیدم اونجا یه پوستر عین همونی که دم در بود ولی در سایز کوچیک رو گذاشتن اونجا از آقائه پرسیدم می تونم اینو ور دارم گفت : نه خانوم این همین یکیش مونده نمی تونم بهتون بدم سر اون کلی غصه خوردم اما شب آخر که قرار بود فردا صبحش پاشیم بیایم شهرمون دیدم همون پوستر رو روی شیشه ی در ورودی شرکت بابام اینا زدن منم رفتم یه کاغذ برداشتم و شروع کردم به نوشتن از روش همچین کار آسونی هم نبود سوئیت ها طبقه ی سوم بودن دو سه باری کل ساختمون رو بابت این بالا پایین کردم فردا صبحش دیدم نگهبان شرکت داره از بابم خداحافظی می کنه من ازش پرسیدم می تونم این پوستر رو وردار یه پوزخند زد و پرسید اینو؟ گفتم آره گفت ور دار ولی یه لحظه وایسا ببینم سالمش رو دارم بهت بدم ولی نداشت من هم گفتم من به همینشم راضیم خدافظی کردم و با لبخندی پیروزمندانه نشستم توی ماشین خواهرام یه نگاه بهم انداختنو گفتن : بالاخره پیروز شدی ؟

1 :
ماه : فروردین !
گوهر : الماس !
اسم لاتین :
! Diamond
مشخصه : پاکی !

2 :
ماه : اردیبهشت !
گوهر : زمرد !
اسم لاتین
! Emerald :
مشخصه : عشق !

3 :
ماه : خرداد !
گوهر : مروارید !
اسم لاتین :
! Pearl
مشخصه : ثروت !

4 :
ماه : تیر !
گوهر : یاقوت سرخ !
اسم لاتین :
! Ruby
مشخصه : آزادی !

5 :
ماه : مرداد !
گوهر : پریدوت !
اسم لاتین :
! Peridot
مشخصه : دوستی !

6 :
ماه : شهریور !
گوهر : یاقوت کبود !
اسم لاتین :
! Blue Sapphire
مشخصه : راستی !

7 :
ماه : مهر ! ( آخ که چقدر من این ماهو دوست دارم یادتون نره 17 مهر تولدمه ها !!!)
گوهر : اپال !
اسم لاتین :
! Opal
مشخصه : امیدواری !

8 :
ماه : آبان !
گوهر : سیترین !
اسم لاتین :
! Citrine
مشخصه : صداقت !

9 :
ماه : آذر !
گوهر : فیروزه !
اسم لاتین :
! Turguoise
مشخصه : موفقیت !

10 :
ماه : دی !
گوهر : گارنت !
اسم لاتین :
! Garnet
مشخصه : ثبات !

11 :
ماه : بهمن !
گوهر : آماتیست !
اسم لاتین :
! Amethyst
مشخصه : خلوص نیت !

12 :
ماه : اسفند !
گوهر :آگوآمارین !
اسم لاتین :
! Aguamarine
مشخصه : خرد !

2008/08/03

اردبیل 1: کارخونه






وقتی داشتیم به طرف اردبیل حرکت می کردیم ماشین همراهمون که عموم و خانواده اش بودند راهنما زدن و با صد اشاره به ما فهموندن که مثل اونا دور بزنیم ! ما هم گفتیم : حتما اتفاقی افتاده !

پس ما هم دور زدیم ! بابا که ماشینو نگه داشت دیدم زن عموم از ماشین پیاده شده و به طرف ما می دوئه ! کل خانواده یه آه بلند بالا کشیدیم و وضعیت رو پیش بینی کردیم :

باز هم زن عمو یه چیزو جا گذاشته !

که صد البته پیش بینیمون درست از آب در اومد ! اه از دست این زن عموی فراموش کار من همیشه یه چیز یادش میره ! خلاصه اونا برگشتن رشت ما هم رامونو کشیدیم رفتیم طرف صومعه سرا .

اونجا قرار گذاشتیم که دم شهرک بابام اینا همدیگرو ببینیم از شانس ما کارخونه ی عموم هم توی اون شهرک بود ! اونجا که رفتیم نیم ساعت زور زدیم تا کارخونه ی عموم رو پیدا کنیم که تا رسیدن عموم اینا حوصله مون سر نره !

به هر حال کارخونه باز بود و من هم تا حالا کارخونه ی عموم رو ندیده بودم خلاصه دوربین رو برداشتم و شروع کردم به دور زدن !

هی عکس می گرفتم منتظر پیدا کردن یه سوژه ی درست و حسابی بودم که گیرم نیومد همین جوری از چیزای معمولی عکس گرفتم که بعضیاشون محشر از آب در اومدن مراحل رو هم براتون توضیح می دم :

عکس اول : این پارچ ها رو از توی قالب در آوردن و گذاشتن اونجا تا بعدا رنگشون کنن !

عکس دوم : الان این آقائه داره این قوری رو رنگ می کنه ! ( من عاشق این عکسم ! به امواجی که روی آب ایجاد شده نگاه کنین !)

عکس سوم : الان این قوری ها رو چیدن روی یه سری آجر و می فرستنشون توی تنور تا رنگشون خشک شه ! ( به اون نور نارنجی نگاه کنین آقائه می گفت 1200 درجه حرارت داره !)

عکس چهارم : اون قوری ها رو که از توی تنور در میارن این شکلی می شه ! ( لابد براتون سوال پیش اومد که اینا چه جوری براق شدن ؟ برای من هم پیش اومد ولی تنها جوابی که شنیدم این بود : ما اون تو عجی مجی می کنیم وقتی میان بیرون براق می شن ! )

عکس پنجم : بعد یه خانومه یه عکس برگردون هایی رو می چسبونه روی قوری ها بعد این شکلی می شن !

بعد هم عموم اینا اومدن و ما به طرف اردبیل حرکت کردیم !

در مورد اردبیل چیز های زیادی دارم که بگم ولی بقیه اش برای بعد !