اگه سوسکی.....!
1- اگه سوسکی اینو بخون!
2- اگه همه سوسک صدات می کنن اینو بخون!
3- اگه یه روزی لقبت سوسک می شه و همه سوسک صدات می کنن اینو بخون!
4- اگه یه روزی سوسک صدات می کردن اینو بخون!
5- اگه از سوسک ها بدت میاد اینو بخون!
6- اگه سوسک ها رو دوست داری اینو بخون!
7- اگه سوسک ها باهات بدن اینو بخون!
8- اگه سوسک ها باهات با مهربونی رفتار می کنن اینو بخون!
9- اگه دوست داری سر گذشت یه سوسک رو بدونی اینو بخون!
این نوشته ها قرارپشت کتابی به نام( اگه سوسکی.....!)نوشته بشه.
مرگ لادن
بارون شدتش زیاد شده بود جوری که بعضی از آدم ها دچار مشکل شده بودن. جوری که حتی از دست بارون آسایش نداشتن. وانتها می یومدن و مردم رو به شهرهای دیگه می بردن. جسد لادن رو به مورچه ها سپردن تا لادن در تمام زندگیش یه بار مفید واقع بشه. اکبر به قاسم پیشنهاد کرد که به تهران برود. او می پفت آنجا بزرگ و زیباست. اما اون دوست داشت بع شمال بره. اکبر هر چقد به او می گفت آنجا خیلی باران می بارد او گوش نمی کرد و می گفت من به شهر رشت می روم. ولی بالاخره راضی شد که به تهران برود. سوار وانتی شد. وانت به حرکت در آمد. مقدار زمانی گذشت. قاسم خسته و گرسنه بود. بوی شیرینی حس می کرد. به طرف بو رفت و متوجه شد که از داخل کیف یک خانوم است که در کیفش باز است. به داخل کیف رفت در آنجا مقداری غذا خورد که ناگهان صاحب کیف در کیف را باز کرد و جیغ کشید. قاسم از کیف بیرون آمد و رفت لای موهای مردی که در موهای او یک فیل به راحتی جا می شد. آن هم مو از چه نوعی! از نوع وزوزیش. در آنجا قاسم تخت خوابید ناگهان سر و صداهایی عجیب و تکانهای شدیدی قاسم را از خواب بیدار کرد. او ناگهان از لای موهای مرد به بیرون پرتاب شد(چگونه اش را نمی دانم) و فهمید که وانت را اشتباهی سوار شده است. این وانت برای شهر رشت بوده و برخی دیگر از مسافران نیز اشتباه قاسم را کرده بودند. قاسم از طرفی از ته دل خوشحال بود ولی از طرفی دیگر می ترسید دوستی بین خودش و اکبر به هم بخورد. در فکر بود و داشت از وانت دور می شد که ناگهان صدای جیغ یک دختر آمد. او کله اش را بالا آورد و دید یک خانواده ی خوشبخت از سوسکها در برابرش ایستاده اند. دو دختر و یک مادر و یک پسرو یک پدر. قاسم که داشت تک تک اعضای خانواده را از نظر می گذراند دید که پسر اخم کرده و برای خواهرش چشم غره می رود و خواهر ابخند گله گشادی را تحویل قاسم می دهد. مادر لبخند ملایمی داشت و دختر دیگر مانند مادر لبخند ملایمی بر لب نهاده بود ولی خیلی باوقار و متین. پدر نیز مانند دخترش لبخند گله گشادی داشت ولی کمی آبرومندتر. در همان لحظه پدر خانواده جلو آمد و گفت به شهر ما خوش آمدید شما همان سوسک قاسم معروف بین سوسکها نیستید؟ قاسم خیلی متعجب به نشانه ی بله سرش را تکان داد و گفت ممنونم، بله من همان سوسک معروف هستم. پدر گفت من هم یکی از ثروتمندترین و مشهورترین سوسکهای رشت هستم. اسم من کامبیز است این هم پسرم کاوه دخترم شیدا دختر دیگرم نیوشا و همسر گرامیم نوشین است می توانم شما را به خانه ی خودم دعوت کنم. ما خوشحال می شویم شما را در کنار خانواده خود ببینیم.... و این گونه قاسم با آنها همراه شد.


